berabos
عشق پنهان
وقتي مي گويم دوستت دارم شايد تصور كني تنها چند واژه ي ساده را در كنار هم گذاشته ام و جمله اي را بيان كرده ام اما...اين تنها يك جمله نيست ! دنياي لبريز از رويا هاي سبز و سرخ !همين جمله كوتاه ! آري همين چند واژه خود كتابيست سر شار از معنا ! دوستت دارم يعني بي حضور تو زندگي برايم بي معناست بي تو دنياي من به سردي مي گرايد و چشمانم بي فروغ ميگردد ! دوستت دارم يعني قلب من منزلگاه توست و وجودم سرزميني كه تخت پادشاهي را تنها لايق تو مي دانم .دوستت دارم محبوبم، اشکهایت را پاک کن زیرا عشقی که چشمان ما را گشوده و ما را خادم خویش ساخته موهبت صبوری و شکیبایی را نیز به ما ارزانی می دارد اشکهایت را پاک کن و آرام بگیر زیرا ما با عشق میثاق بسته ایم و برای آن عشق است که رنجِ نداری ، تلخی، بی نوایی و درد جدایی را تاب می آوریم. باور کن که دوستت دارم ای تنها بهانه برای زنده بودنم ، نفس کشیدنم دوستت دارم .... ای امید و آرزوی من ، دنیای من دوستت دارم.... ای تو به زیبایی یک گل سرخ ، به پاکی یک چشمه زلال ، به لطافت باران بهار دوستت دارم.... ای تو فصل بهارم ، همیشه یارم ، همدم این دل پاره پاره ام دوستت دارم.... ای تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستی و تار و پودم دوستت دارم.... ای تو طلوع زندگی ام ، ناجی لب تشنگی ام دوستت دارم.... ای تو عشق زندگی ام ، همیشگی ام ، ماندنی ام دوستت دارم... دوستت دارم... مادربزرگم دو سال پیش میخواست ختم انعام بگیره و تمام خانومای فامیلو یه خانوم مداح هم دعوت کرده بود. **** بانک: رفتم بانک به کارمنده می گم: ببخشید شما صندوقدار هستید؟ *** غیبت: تلفن مدرسه زنگ زد و مدیر گوشی را برداشت *** پیام رادیویی یارو زنگ زده بود رادیو میگفت، پیغام من به اوباما اینه که اگر روزی صد تا موشک بزنی به تهران ما یک قدم عقب نمیریم! **** کابینه زندگی مشترک : به معتادي گفتند با 45 و 46 و 47 و 48 جمله بساز. گفت : چلا پنجه مي کشي؟ چلا شيشه مي شکني؟ چلا هف نمي زني ؟ چلا هشتي ناراحت؟ راه حل تضمینی برای افزایش سرعت اینترنت: یه کلاغ تو آسمون تخم میزاره ولی تخمش نمی افته پایین اگه گفتی چرا ؟ غضنفر تو عروسيش گم ميشه دنبالش ميگردن ميبينن رفته تو ميني بوس جابگيره ! آنچنان ميل تو دارد دل من كه اگر نامه رسان گرگ بيابان باشد قدمش مي بوسم *** تو چه ميفهمي حال و روز كسي را كه ديگر هيچ نگاهي دلش را نميلرزاند *** خواب هايم بوي تن تو را ميدهد نكند آن دورترها نيمه شب در آغوشم مي گيري *** *** سکوت را تجربه کن و آیینه صفت شو زندگی را در خود منعکس کن ذهن خود را به آلبوم خاطرات مرده تبدیل نکن همچون آیینه باش و لحظه لحظه زندگی کن آیینه هرگز عکسی را در خود نمی گذارد همواره خالی است عشق رایحه و روشنایی شناخت خویشتن و خود بودن است عشق لبریزی شور و مستی است...سهیم شدن خویشتن با دیگران است وقتی در میابی که از هستی جدا نیستی عشق تحقق میابد عشق رابطه نیست مرتبه ای از وجود است عشق به هیچ کس تکیه ندارد آدمی عاشق نمی شود بلکه عین عشق می شود البته وقتی عین عشق شد عاشق نیز هست عاشقی محصول عشق است نه منبع عشق اگر ندانی که کیستی عاشق نیز نخواهی بود اگر ندانی که کیستی عین ترس خواهی شد ترس نقطه ی مقابل عشق است ...نقطه مقابل عشق نفرت نیست نفرت عشق وارونه است در عشق آدمی بسط میابد در ترس آدمی منقبض میشود عشق درهای دل آدمی را میگشاید...ترس درهای دل آدمی را می بندد عشق اعتماد میکند و ترس شک می کند در ترس آدمی احساس تنهایی میکند و در عشق آدمی محو میشود در عشق مرزهای وجود آدمی میریزد و بدین سان درختان ...پرندگان... آب ها... ابرها ماه و خورشید و ستاره ها پاره ای از وجود آدمی میشوند عشق هنگامی تحقق می یابد که تو آسمان درون خویش را تجربه کرده باشی مراقبه کن - سکوت و آرامش ذهن غواص وجود خود شو و به عمق وجود خود برو وقتی پرندگان میخوانند خوب به آوازشان گوش بسپار وقتی به آستانه ی گلی می رسی با حیرت گرم تماشایش شو اجازه نده دانسته های کهنه و بیات حجاب نگاه تو شوند به چیزی برچسب نچسبان یاد بگیر سازی را بنوازی آدم ها را ببین و با آنها در آمیز هر انسانی آیینه ایست که خدا را به شیوه ی ویژه خود به تو نشان میدهد از آدم ها یاد بگیر... نترس هستی تو را به شیوه های گوناگون حمایت میکند اعتماد کن اعتماد تو را از نیروی عشق سرشار میکند نیروی عشق همه هستی را متبرک میکند عشق به خودی خود کامل است نیازی نیست عشق کاملتر از آن چیزی شود که هست میل به کامل کردن عشق نتیجه ی فهم غلط از عشق است دایره دایره است ما دایره کامل تر و ناقص تر نداریم همه دایره ها کامل اند اگر کامل نیستند دایره نیستند کمال ذاتی عشق نیز هست تو نمی توانی کم تر یا بیشتر عشق بورزی تو یا عشق می ورزی یا عشق نمی ورزی **** ماجرای چکمه.. خانم جوانی که در کودکستان برای بچه های 4 ساله کار میکرد میخواست چکمه های یه بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها به پای بچه نمیرفت بعد از کلی فشار...و خم و راست شدن،بچه رو بغل ميكنه و ميذاره روی میز، بعد روی زمین بلاخره باهزار جابجایی و فشار چکمه ها رو پای بچه میکنه و یه نفس راحت میکشه که ...هنوز آخیش گفتن تموم نشده که بچه ميگه این چکمه ها لنگه به لنگه است .خانم ناچار با هزار بار فشار و اینور و اونور شدن و مواظب باشه که بچه نیفته هرچه تونست کشید تا بلاخره بوتهای تنگ رو یکی یکی از پای بچه درآورد . گفت ای بابا و باز با همان زحمت زیاد پوتین ها رو این بار دقیق و درست پای بچه کرد که لنگه به لنگه نباشه ولی با چه زحمتی که بوت ها به پای بچه نمیرفتن و با فشار زیاد بلاخره موفق شد که بوت ها رو پای این کوچولو بکنه که بچه ميگه این بوتها مال من نیست. خانم جوان با یه بازدم طولانی و کله تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبانگیرش شده. با خستگی تمام نگاهی به بچه انداخت و گفت آخه چی بهت بگم. دوباره با زحمت بیشتر این بوت های بسیار تنگ رو در آورد.وقتی تمام شد پرسید خب حالا بوت های تو کدومه؟ بچه گفت همین ها بوت های برادرمه ولی مامانم گفت اشکالی نداره میتونم پام کنم....مربی که دیگه خون خونشو میخورد سعی کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه و دوباره این بوتهایی رو که به پای این بچه نمیرفت به پای اون کرد یک آه طولانی کشید وبعد گفت خب حالا دستکشهات کجان؟ توی جیبت که نیستن. بچه گفت توی بوتهام بودن دیگه!!!! **** در یکی از روزهای سرد ماه ژانویه و در یکی از محلات فقیرنشین در شهر واشنگتن دی.سی صبح زود که مردم آن منطقه که اکثرا یا کارگر معدن بودند و یا صاحب مشاغل سیاه از خانه هایشان بیرون زدند تا یک روز پر از رنج و مشقت دیگر را آغاز کنند٬ زنان و مردانی که تفریح و لذت در زندگیشان نامفهوم بود و به قول معروف آنها زندگی نمیکردند بلکه به اجبار زنده بودند تا ریاضت بکشند که نمیرندآن روز نیز آن مردم بینوا در حالی که خیلی هایشان کارگر روزمزد بودند و نمی دانستند آیا امشب هم با چند دلار به خانه بازمیگردند و یا باید با دست خالی به خانه های نکبت زده شان بروند و از فرزندانشان خجالت بکشند خود را برای روزی مشقت بار آماده می کردند که ناگهان صدای ویولن زیبایی از گوشه یک خرابه به گوش رسید آوای ویولن آنقدر زیبا و مسحور کننده بود که پای آن مردم فقیر از رفتن باز ماند اکثرا آنها با اینکه می دانستند اگر دیر برسند جریمه می شوند بدون توجه به این مشکل در آن خرابه که اندازه یک سالن کنسرت بود جمع شدند و حدود دو ساعت و نیم با گوش دادن به آن آهنگهای زیبا و استثنایی اشک ریختند خندیدند به خاطراتشان فکر کردند و سرانجام نیز ویولونیست خیابانی که مردی 35 ساله بود کارش تمام شد ویولن خود را برداشت و آماده رفتن شد اما در همین حال و احوال تشویق بی امان مردم همه آنها را به صف کرد و به همگی که حدود 300 نفر بودند نفری 5 دلار داد و سپس درحالیکه برای آنان بوسه می فرستاد سوار تاکسی شد و رفت تا مردمان فقیر از فردا این ماجرا را همچون افسانه به دوستانشان بگوینداما در آن روز هیچکس نفهمید ویولونیست 35 ساله کسی نیست جز جاشوا بل یکی از بهترین موسیقی دانان جهان که 3 روز قبل بلیت کنسرتش هرکدام 100 دلار به فروش رفته بود فردای آن روز جاشوا به یکی از دوستانش که از این موضوع با خبر شده بود گفت من فرزند فقرم آن روز وقتی در کنسرت فقط مردم ثروتمند را دیدم از خودم خجالت کشیدم که فقیران را از یاد برده ام به همین خاطر به آن محله فقیرنشین رفتم و همان کنسرت دو ساعت و نیمه را تکرار کردم بعد هم وقتی یادم آمد اکثر آنها به خاطر من باید جریمه شوند تمام پولی را که از کنسرت نصیبم شده بود را میان آنها تقسیم کردم و چقدر هم لذت بردم *فریدون مشیری*چیست این باران که دلخواه من است؟/زیر چتر او روانم روشن است/چشم دل وا میکنم/قصه ی یک قطره باران را تماشا میکنم/در فضا,همچومن در چاه تنهایی رها/میزند درموج حیرت دست وپا/خود نمیداند که می افتد کجا؟/در زمین,هم زبانانی ظریف و نازنین/میدهند از مهربانی جا به هم/تا بپیوندند چون دریا به هم " *** من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پردوست/کنج هر دیوارش/دوست هایم بنشینند آرام/گل بگو گل بشنو./...هرکسی میخواهد,وارد خانه ی پر عشق و صفایم گردد/یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند./شرط وارد گشتن,شست وشوی دلهاست/شرط آن داشتن/یک دل بی رنگ و ریاست.../بر درش برگ گلی میکوبم/روی آن با قلم سبز بهار/مینویسم ای یار.../خانه ی ما اینجاست/تاکه سهراب نپرسد دگر/"خانه ی دوست کجاست؟!" *** زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشکهایش را پاک میکرد و فنجانی قهوه مینوشید پیدا کرد … در حالی که داخل آشپزخانه میشد پرسید: چی شده عزیزم که این موقع شب اینجا نشستی؟ شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت: هیچی فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم. یادته ؟! زن که حسابی تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشمهایش پر از اشک شد و گفت: آره یادمه.شوهرش ادامه داد: یادته پدرت که فکر میکردیم رفته مسافرت ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟! زن در حالی که روی صندلی کنار شوهرش مینشست گفت: آره یادمه، انگار دیروز بود! مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد: یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی یا ۲۰ سال میفرستمت زندان آب خنک بخوری؟! زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و…! مرد نتوانست جلوی گریهاش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد میشدم " *** من که از کوی تو بیرون نرود پای خیالم / نکند فرق به حالم چه برانی چه بخوانی / چه به اوجم برسانی چه به خاکم بکشانی / نه من آنم که برنجم ، نه تو آنی که برانی - - - - - اسپند دود می کنم ، برای عشقمان هر شب میان راز و نیاز های شبانه نکند جادوگر زشت بی تفاوتی ، چشممان بزند - - - - - هر کسی می تواند با شما لبخند بزند هر کسی می تواند با تو گریه کند اما کسی که تو را دوست دارد وقتی اشک در چشمان شماست ، میتواند آنرا تبدیل به لبخند کند - - - - - محاسبه عاشقانه : ۱ + ۱ = همه چیز و ۲ – ۱ = هیچ چیز - - - - - گفتی : نفرین میکنی ؟ گفتم : نه ، اما از خدا میخوام هیچکس ، اندازه من دوستت نداشته باشد - - - - - آنکه دستور زبان عشق را بی گزاره در نهاد ما نهاد خوب می دانست تیغ تیز را در کف مستی نمی بایست داد - - - - - دلم یک جای دنج میخواهد آرام و بی تَنِش جایی باید باشد غیر از این کنج تنهایی! تا آدم گاهی آنجا آرام بگیرد مثلا آغوش تو ! - - - - - از راه وفا گاه ز ما یاد توان کرد / گاهی به نگاهی دل ما شاد توان کرد / صید دل ما لایق تیر تو اگر نیست / از بهر خدا آخرش آزاد توان کرد / مستم ز می عشق چنان کز پس مرگم / صد میکده از خاکـ من آباد توان کرد - - - - - لبخند ، شروع عشق است محبت ، باغ عشق است ناکامی ، داغ عشق چشم ، راز عشق وعده ، امتحان عشق خاموشی ، درد عشق و رسوایی ، شرمندگی عشق - - - - - دل من یه روز به دریا زد و رفت / پشت پا به رسم دنیا زد و رفت زنده ها خیلی براش کهنه بودن / خودشو تو مرده ها جا زد و رفت - - - - - نفست باران است دل من تشنه ی باریدن ابر دل بی چتر مرا مهمان کن - - - - - سخت ترین دو راهی ، دوراهی بین فراموش کردن و انتظار است گاهی کامل فراموش میکنی و بعد میبینی که باید منتظر می ماندی و گاهی آنقدر منتظر میمانی تا وقتی که میفهمی زودتر از این ها باید فراموش میکردی - - - - - از تمام دنیا یک صبح سرد یک چای داغ و یک صبح بخیر تو برایم کافی ست - - - - - گاهی با یک قطره ، لیوانی لبریز می شود گاهی با یک کلام ، قلبی آسوده و آرام می گردد گاهی با یک کلمه ، یک انسان نابود می شود گاهی با یک بی مهری ، دلی می شکند مراقب بعضی یک ها باشیم در حالی که ناچیزند ، همه چیزند - - - - - سوت میکشد در هوا ، کابل تلفنی که میتوانست زیباترین عبارات جهان را از عاشقی به عاشقی برساند! - - - - - سنگ هایـی کـــه من از یادِ تو بر دل میــــزدم خانه ای میشد اگر خانه بنا میکردم - - - - - از وقتی که تــو رفتی ، آینده هیچ وقت نیامد که هیچ گذشته هم هیچ وقت نگذشت - - - - - بسترم صدف خالی یک تنهایی است و تو چون مروارید گردن آویز کَسان دگری - - - - - آتش گرفتن ای غم و افروختم بس است یک دم رها نمی کنی ام سوختم بس است سنگین شدم ز درد و چو سنگی به در خویش خون را چو لعل در جگر اندوختم بس است - - - - - وقتی پایت خواب می رود نمی توانی درست راه بروی لنگ می زنی! وقتی قلبت خواب می رود نمی توانی درست فکر کنی. عاشق می شوی ! - - - - - فاصله خط عابر پیاده ندارد ، دست مرا بگیر و از آن رد کن ، قرار دیدار ما هر نیمه شب ، خیالت که نمی گذارد بخوابم ! - - - - - تو را طلب نمیکنم…نه اینکه بی نیازم … صبورم - - - - - می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست *** زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده می کند و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط می کند. پیر مرد صبح از خواب بیدار می شود و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش می رود و او را صدا می کند، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است! از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او می شود. ..: قدر هر کسی رو بدونید تا یه روزی پشیمون نشید :.. *** آن گاه که با توام چو گلی هستم که گلبرگ های زندگی را شکوفا میکند آن گاه که با توام چون امواج دریا هستم که توفنده و سر کش بر ساحل میکوبند . آن گاه که با توام گویی هر آنچه که زیباست ما را در بر گرفته است.این ها تنها ذره ای ناچیز از احساس والای با تو بودن است .شاید واژه ی عشق را ساخته اند تا احساسی چنین عمیق و هزار سو را بیان کند.اما باز هم این واژه کافی نیست با این همه چون هنوز بهترین است بگذار بگویم و باز بگویم که عاشقتم عاشقتم عاشقتم وقتي مي گويم دوستت دارم شايد تصور كني تنها چند واژه ي ساده را در كنار هم گذاشته ام و جمله اي را بيان كرده ام اما...اين تنها يك جمله نيست ! دنياي لبريز از رويا هاي سبز و سرخ ! همين جمله كوتاه ! آري همين چند واژه خود كتابيست سر شار از معنا ! دوستت دارم يعني بي حضور تو زندگي برايم بي معناست بي تو دنياي من به سردي مي گرايد و چشمانم بي فروغ ميگردد ! **** عاشقت خواهم ماند..............بی آنكه بدانی دوستت خواهم داشت ........... بی آنكه بگویم درد دل خواهم گفت..............بی هیچ كلامی گوش خواهم داد .................بی هیچ سخنی در آغوشت خواهم گریست.........بی آنكه حس كنی در تو ذوب خواهم شد ............بی هیچ حرارتی این گونه شاید احساسم نمیرد ....... *** زندگی یک بوم نقاشی سفید است" باگوان*،آیا زندگی در نهایت تنها رنج و مصیبت نیست؟«باگوان به معنای،آقا،سرور و همچنین خدایگان است.لقبی است که در هند به عرفا و پیروان طریقت الهی می دهند و آنها را با این عنوان خطاب می کنند.اوشو در سال 1989 این پیشوند را از نام خویش حذف کرد.»این به تو بستگی دارد.زندگی فی نفسه ماندد یک بوم سفید نقاشی است،هرچه بر روی آن بکشی همان می شود.می توانی رنج و محنت بر روی آن نقاشی کنی،از طرف دیگر می تونی نقش شادی و خوشبختی بر روی آن بیفکنی.شکوه و عظمت وجود انسانی تو در این آزادی خلاصه می شود.تو می توانی طوری از این آزادی استفاده کنی که زندگی ات به جهنم تبدیل شود،یا طوری که زندگی ات آکنده از زیبایی،نیکی شادی و صفات بهشتی گردد.این به تو بستگی دارد.انسان دارای این آزادی است.دلیل اینکه در دنیا این همه رنج و عذاب وجود دارد این است که آدمها نادان هستند و نمی دانند بر روی این بوم چه نقاشی کنند.انتخاب به عهده توست،شکوه و جلال وجود تو در این اصل نهفته است.این یکی از بزرگترینهدایایی است که خداوند در وجود انسان بهودیعه نهاده است.هیچ جانوریاز این موهبت بهره ای نبرده است.جانوران همگی دارای برنامه ای از پیش تعیین شده هستند،غیر ازانسان.یک سگ به غید سرنوشت محکوم و مجبور است که برای همیشه سگ باشد و هیچ راه و امکان دیگری غیر از این برایش وجود ندارد،او در انتخاب آزاد نیست.سگ موجودی ازپیش برنامه ریزی شده است و تنها کاری که انجام می دهداین استکهمطابق برتامه،همچون یک سگ رفتار کند؛حق انتخاب و گزینه دومی برای او وجود ندارد.او دارای موجودیتی کاملا ثابت و بدون تغییر است.این امر در مورد همه موجودات زنده از گل رز و نیلوفر آبی گرفته تا پرنده بالدار و جانور چهارپا،صادق است.تنها انسان است که از این قاعده مستثنی می باشد.انسان کاملا آزاد است.آزادی،گوهر وجود انسان و بزرگترین هدیه الهی بهاوست.انسان بدون برنامه ریزی قبلی قدم به این دنیا می گذارد و مجبور به پیروی از طرحی از پیش تعیین شده نيست.انسان خود،خالق خویش است.انسان هرچه از آب دراید،به خودش بستگی دارد.او می تواند موجودی الهی همچون بودا باشد،یا یک دیکتاتور و آدمکش مانند هیتلر.تو می توای تجلی شکوفایی شعور،خودآگاهی و وجدان انسانی باشی،یا همچون یک آدم ماشینی،بدون اراده و اختیار.ولی به خاطر داشته باش که خود مسئول انتخاب هایی که می کنی هستی،فقط تو،و غیراز توهیچکس.آدم خوش بین شخصی است که از خواب برمی خیزد به سوی پنجره می رود و می گوید:"صبح بخیر،ای پروردگار!"در مقابل،بدبین کسی که پای پنجره می رود و می گوید:"خدای من،بازهم صبح شد!"حق انتخاب باتوست.صبح برای همه یکی است؛شاید حتی فرد خوش بین و بدبین در یک اتاق نشسته باشند و از یک پنجره به بیرون نگاه کنند.÷س می بینیم که این بستگی به خود آدم دارد *** حکایتی قدیمی درباره صوفی ها می گوید كه دو مرید مرشدی بزرگ در باغ خانه استاد خویش قدم می زدند.آنها اجاره داشتند که هر روز صبح و بعدازظهر قدم بزنند.این قدم زدن برای آنها نوعی مراقبه به شمار می آمد.آدم که نمی تواند تمام بیست و چهار ساعت را چهار زانو بنشیند.پاها به قدری تحرک احتیاج دارند.به همین دلیل است که هر دو مکتب ذِن و صوفیگری،چند ساعت را به حالت نشسته به مراقبه می پردازند و بعدقدم زنان به این کار مشغول می شوند.ولی مراقبه همچنان ادامه دارد؛چه نشسته چه در حال راهرفتن.در هر حال،؟آن دو مرید اهل دود و چپق بودند.بنابراین تصمیم گرفتند از مرشد خود برای چپق کشیدن کسب اجازه کنند.گفتند:"فردا به سراغش می رویم.نهایتش این است که بگوید نه،ولی ما در هر حال از او سوال خواهیم کرد.فکر نکنم چپق کشیدن در باغ توهین به مقدسات باشد.ما که نمی خو.اهیم در خانه اش این را بکنیم."روز بعد دو مرید یکدیگر را در باغ ملاقات کردند.یکی از آنها عصبانی بود.عصبانی،به خاطر اینکه دیگری داشت چپق دود می کرد.گفت:_"یعنی چه؟من از مرشد سوال کردم،ولی او با سردی و بی اعتنایی تقاضایم را رد کرد و گفت نه.و حالا تو اینجا ایستاده ای و داری چپق می کشی؟مگر از دستورات مرشد پیروی نمی کنی؟"دیگری گفت:_"ولی او به من اجازه داد."این واقعا غیر عادلانه بود.اولی گفت:_"من فورا نزد او می روم و می پرسم که چرا بهمن گفت نه و به تو گفت بله."دیگری گفت:_"یک دقیقه صبر کن.لطفا به من بگو که از او چه پرسیدی؟"اولی گفت:_"چه پرسیدم؟من خیلی ساده پرسیدم آیا می توانم هنگام مراقبه چپق بکشم؟او هم قاطعانه گفت نه!و خیلی هم عصبانی شد."دیگری شروع به خندیدن کرد وگفت:_"حالا فهمیدم موضوع از چه قرار است.من از مرشد پرسیدم آیا می توانم هنگام چپق کشیدن مراقبه کنم، و او گفت بله." (پس می بینی مهر اتفاقی که در زندگی ما رخ می دهدبه طرز فکر و نگرش و اتنخاب های ما بستگی دارد.تفاوتی بسیار کوچک،باعث تغییر کلی در زندگی می شود.) تفاوت بین دو سوال مطرح شده از مرشد بسیار بزرگ بود."آیا می توانم هنگام چپق کشیدن مراقبه کنم؟"هیچ ایرادی ندارد،چرا که از این کار هم به عنوان فرصتی برای مراقبه استفاده می شود. زندگی فی نفسه نه رنج و مصیبت است،نه شادی و بهجت.زندگی یک بوم نقاشی سفید است،و انسان باید هنرمندانه با آن برخورد کند. *** رفتم از عابربانک پول بگیریم میگه : وجه نقد موجود نیست. بعد مینویسه درخواست دیگری دارید؟!... آره 4 تا جوک بگو بخندیم!! *** بچه ها توي کلاس داشتند سر و صدا مي کردند که ناظم مياد تو با عصبانيت مي گه : اينجا طويله است؟ يکي از بچه ها مي گه : نه آقا اشتباهي اومديد! **** به يارو ميگن چرا سرت رو خيس نكرده شامپو ميزني؟ ميگه اگه سواد داشته باشي نوشته مخصوص موهاي خشك!!!؟ *** وقتی ﺷﻤﺎ ﺗﻠﻔﻨﺘﻮﻧﻮ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﻤﯿﺪﯾﻦ ﯾﺎ ﮔﻮﺷﯿﺘﻮﻥ ﺧﺎﻣﻮﺷﻪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﭼﻪ ﻓﮑﺮﯼ ﻣﯿﮑﻨﻦ؟ %۵۰ ﺷﻤﺎ ﻣُﺮﺩﻩ ﺍﯾﺪ! %۴۹٫۵ ﺷﻤﺎ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﻣﯿﻤﯿﺮﯾﺪ! %۰٫۵ ﺻﺪﺍﯼ ﺯﻧﮕﺘﻮﻧﻮ ﻧﻤﯿﺸﻨﻮﯾﺪ ﯾﺎ ﺷﺎﺭﮊ ﮔﻮﺷﯿﺘﻮﻥ ﺧﺎﻟﯽ ﺷﺪﻩ **** تو تهران حکومت نظامی بوده، فرمانده به سرباز میگه که تو اینجا کشیک بده، از هفت شب به بعد هرکسی رو خیابون دیدی در جا بزنش. حرفش که تموم میشه، تا میاد بره سوار ماشینش شه، میبینه صدای گلوله اومد. برمیگرده میبینه سربازهه زده یک بدبختی رو کشته! داد میزنه: احمق! الان که تازه ساعت پنج بعد از ظهره! سربازه میگه: قربان این یک آدرسی پرسید که عمراٌ تا ساعت نه شب هم پیداش نمیکرد! **** صبح امروز کسی گفت به من : تو چقدر تنهایی ! گفتمش در پاسخ : تو چقدر نادانی ! تن من گر تنهاست ، دل من با دلهاست . دوستانی دارم همه از جنس بلور که دعایم گویند و دعاشان گویم . یادشان در دل من ، قلبشـــــــــــان منزل من.... **** درسقوط هم میتوان سهمگین،باشکوه،باصلابت وزیبابود،این راآبشاربه من آموخت *** به نواي كدام لالايي وجدانت را خوابانده اي كه اينچنين بي خيالي *** دلم از نبودنت پر است ، آنقدر كه اضافه اش از چشمانم ميچكد *** در این تکرار زندگی این چگونه زیستن است که انسان را غنی یا فقیر می کند، چه بسیار ثروتمندانی که ازمستمندان مستمندترند **** گفتم : می مانم تا ابد تا هر زمان که تو بخواهی گفتی : می دانم گفتم : چشمانت را در بهترين نقطه دلم قاب کرده ام برای هميشه هر گوشه دلم را که می بينم تو هم آن جايی . گفتی : می دانم گفتم : برای من از تو دوست داشتنی تر وجود ندارد باز هم گفتی می دانم . امروز چندمين روز است که تو رفته ای و من هيچ گاه اين را نمی دانستم که تو برای من به ياد من و دوست دار من نيستی باز هم می گويم : منتظرت می مانم شايد فقط شايد روزی برگردی.... **** نعمتهای آسمان همیشه برف و باران و نور نیست ،گاهی خداوند دوستانی را بر ما نازل میکند از جنس آسمان به زلالی باران ، به سفیدی برف و روشنایی نور *** ماهيگير دلش سوخت ، اين بار ماهي قلاب را رها نميكند... چقدر تنهاست *** اينجا جايي ست كه پشت دوستت دارم ها هم نوشته شده: ساخت چين **** بیا بغض هایمان را نگه داریم: گاهی سبک نشویم، سنگین تریم **** به روزها دل نبند ،روزها به فصل که برسند رنگ عوض می کنند ،با شب بمان که همیشه یکرنگ است!!! *** نوشته های روی شن ،مهمان اولین موج دریا هستند وحکایتهای روی سنگ ، مهمان همیشگی تاریخند ولی دوستان خوب حک شدگان روی قلبند و ماندگارانی ابدی *** امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه ...پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه می کشیدم که نابودت می کنم ! به زمینو زمان می کوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا می کشی و... خلاصه فریاد می زدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید...منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمی گفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی می خواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و ... دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمی فروشم! آدامس می فروشم! دوستم که اونورخیابونه گل می فروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من می برنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره ...دیگه نمی شنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!یه صدایی در درونم ملتمسانه می گفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمی کنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود! (همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین ...) پـَـ نه پَــ - سری جدید دوازده شب رسیدم در خونه کلید نداشتم به داداشم زنگ زدم می گم یواش در رو باز کن بقیه بیدار نشن. میگه در خونه رو؟ یکی از دوستان اصفهانی من پاسخ هیچ پرسشی را نمیدهد و در پاسخ هر پرسش شما، او پرسشی از شما دارد! مثال: وقتی از او آدرس یک خیاط را میپرسید... مامان بزرگم نذر کرده بود دانشگاه قبول بشم 30 جزء قرآن رو بخونه من دانشگاه قبول شدم 2 جزء بیشتر نخوند بهش میگم عزیز فقط 2 جزء خوندی که؟!! اونم میگه : اون رشته ای که تو قبول شدی 2 جزئشم زیادیه!!! طرف میره خواستگاری از دختر خوشش نمیاد به بابای دختره میگه ما میریم یه دور میزنیم برمیگردیم.. شما تا ساعت چند بازید؟؟؟؟ میدونی چرا با ازدواج دین آدم کامل میشه؟؟ چون تا قبل ازدواج فکر میکنه دنیا بهشته .... اما بعدش به جهنم هم اعتقاد پیدا میکنه! دوران نامزدی: الهی بمیرم چیزیت که نشد 1سال بعدازدواج: عزیزم بیشترمواظب باش 3سال بعد ازدواج مگه کوری جلوپاتونگاه کن 5سال بعدازدواج: آخیش دلم خنک شد غضنفر کارخونه ی سوسیس کالباس میزنه ، رو بسته بندی محصولاتش مینویسه : تهیه شده از گاو تازه !!! زن به شوهرش میگه : تو هندوستان یک زن رو به قیمت یک گوسفند فروختند.. به نظر تو این بی انصافی نیست؟؟؟ شوهره میگه : نه اگه زن خوبی باشه می ارزه... زن از شوهرش می پرسه: عزیزم ، تو منو دوست داری؟ مرد میگه : خوب معلومه عزیزم ، اگه دوست نداشتم چطور می تونستم هر شب بیام خونه پیشت وقت و عمرم رو تلف کنم!!! به غضنفر میگن بابات چند سالشه ؟ میگه نمیدونم خیلی وقته داریمش! اولی : من حافظ کل قرآن هستم! دومی : از این قرآن کوچیکا یا بزرگا؟!!!! غضنفر باباش آتیش میگیره میره ملاقات میگه: بخش پدرسوخته ها کجاست؟ غضنفر به زنش میگه 4 تا حیوون بگو که با خ شروع میشه ؟ زنش جواب میده: 1 – خودت. 2 – خواهرت . 3 – خیرندیده مادرت. 4 – خدا بیامرز پدرت. خسیس مهمون براش میرسه میگه اگه شام نخوردید مرغ هست بگم تخم کنه! مرد : راهي براي زندگي طولاني وجود داره؟ دکتر: زن بگير مرد : کمکي مي کنه؟ دکتر: نه، ولي ديگه هوس عمرطولانی به سرت نمیزنه! چرا زن و شوهر در هنگام عقد دست يکديگر رو مي گيرن؟ اين فقط يک رسمه. مثل دوتا بوکسور که قبل از مسابقه با هم دست ميدن! زن : عزيزم امروز دومین سالگرد ازدواج ماست. دوست داري چکار کنيم؟ موجود زيبائي به اسم زن را مي آفرينه بعد اونو تبدیل به همسر مي کنه! خانم کتابی بنام "مرد، ارباب زن" داريد؟ فروشنده : کتابهای تخیلی مون اون طرفه آقا!
غضنفر میره خارج، یه موتور می دزده. صاحب موتور از دور داد می زنه !No !No آیا فکر می کنید بی عرضه هستید؟ شیطون اكس میخوره مردم رو به راه راست هدایت می كنه قزوینیه میره مشهد توبه می کنه انان كه با افكاري پاك و فطرتي زيبا در قلب ديگران جاي دارند را هرگز هراسي از فراموشي نيست چرا كه جاودانند * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * فرمان دادم تا بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند تا اجزاء بدنم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * من به خاطر ندارم در هیچ جهادی برای عزت و کسب افتخار ایران زمین مغلوب شده باشم * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * همیشه با هم یکدل و صمیمی بمانید تا اتحادتان موید و پایدار بماند * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * حرمت قانون را بر خود واجب شمارید و خصایل و سنن قدیمی را گرامی بدارید * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * کارتان را آغاز کنید، توانایی انجامش بدنبال می آید . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * هر برادری که از منافع برادر خود مانند نفع خویش حمایت کرد به کار خود سامان داده است * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * به احترام روح من که باقی و ناظر بر احوال شماست به انچه دستور میدهم عمل کنید * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر می کنند، نه رفتار و عملکرد شما * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * خداوندا دستهایم خالی است ودلم غرق در آرزوها -یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را ازآرزوهای دست نیافتنی خالی کن * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند… * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه دشواری رسیدن به سهولت است . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر می کنند، نه رفتار و عملکرد شما * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * سخت کوشی هرگز کسی را نکشته است، نگرانی از آن است که انسان را از بین می برد . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * اگر همان کاری را انجام دهید که همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید که همیشه می گرفتید . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * پیش از آنکه پاسخی بدهی با یک نفر مشورت کن ولی پیش از آنکه تصمیم بگیری با چند نفر . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * کار بزرگ وجود ندارد، به شرطی که آن را به کارهای کوچکتر تقسیم کنیم . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * همواره بیاد داشته باشید آخرین کلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * تنها راهی که به شکست می انجامد، تلاش نکردن است . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * دشوارترین قدم، همان قدم اول است . * * * * * * * * * * * * * * * * * * بچه ای نزد شیوانا رفت (در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت ودانایی می دانستند) و گفت : " مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید ." شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نیز با غرور وخونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود. شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد. شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد. شیوانا تبسمی کرد و گفت : " اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلا کش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی . هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطرسرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد ! " زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید.اماهیچ اثری از کاهن معبد نبود! می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!!******هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته ایم عمری فریبمان داده است... در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد و آن آگاهی است. و تنها یک گناه و آن جهل است میدونی خوبیه VPN براي ايراني ها چیه؟ هرچی تو گوگل مطالب سکسی و چرت و پرتو سرچ میکنی میفته گردن آمريكا و کانادا و هلندو ... بعد که گوگل آمار میگیره میگه مردم آمریکا و هلند و کانادا و ... بیشتر از همه کلمه سکس و مطالب سکسی چرتو پرت سرچ کردن ، در حالی که همش کار ایرانی ها بوده! ینی دمتون گرم!!! خدایا نمیخوای یه سری بری اروپاو امریکا ؟ دارن میمیرن از خوشی ها..... اِ … اینجا چه گ..... میخوری ؟ چیست !؟ یادش بخیر وقتی بچه بودیم میرفتیم عید دیدنی خونه فامیلامون آخرش که میخواستیم از اونجا بیاییم منتظر عیدی بودیم اونام نمیدادن ما هم فکر میکردیم شاید یادشون رفته مجبور میشدیم دو سه بار بند کفشمونو باز کنیم تا شاید فرجی بشه:))))) تو ............ تو آیا عاشقی کردی ، بفهمی عشق یعنی چه؟ تو آیا با شقایق بوده ای گاهی ؟ نشستی پای اشک شمع گریان ، تا سحر یک شب ؟تو آیا قاصدک های رها را دیده ای هرگز ،که از شرم نبود شاد پیغامی ،میان کوچه ها سرگشته می چرخند ؟نپرسیدی چرا وقتی که یاسی ، عطر خود تقدیم باغی می کندچیزی نمی خواهد ؟و چشمان تو آیا سوره ای از این کتاب هستی زیبا ، تلاوت کرده با تدبیر ؟تو فرصت کرده ای آیا بخوانی آیه ای ، از سوره یک ساقه مریم ؟نوازش های باران بهاری را ، به روی گونه های برگ ، فهمیدی ؟تو از خورشید پرسیدی ، چرابی منت و با مهر می تابد ؟تو رمز عاشقی ، از بال پروانه ، میان شعله های شمع ، پرسیدی ؟تو آیا در شبی ، با کرم شب تابی سخن گفتیاز او پرسیده ای راز هدایت ، در شبی تاریک ؟تو آیا ، یا کریمی دیده ای در آشیان ، بی عشق بنشیند تو ماه آسمان را دیده ای ، رخ از نگاه عاشقان نیمه شب ها بر بتاباند ؟نپرسیدی چرا گاهی ، دلت تنگِ دلِ تنگی نمی گردد ؟چرا دستت سراغ دست همراهی نمی گیرد ؟تو ایا دیده ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل ؟و گلبرگ گلی ، عطر خودش ، پنهان کند ، از ساحت باغی ؟تو آیا خوانده ای با بلبلان ، آواز آزادی ؟و سرخی شقایق دیده ای ، کو همنشینی من کند با سبزی یک برگ ؟تو آیا هیچ می دانی ،اگر عاشق نباشی ، مرده ای در خویش ؟تو آیا معنی چشمان خیس و لب فروبستن ، نمی دانی ؟نمی دانی که گاهی ، شانه ای ، دستی ، کلامی را نمی یابی ولیکن سینه ات لبریز از عشق است شبی در کهکشان راه شیری ، دب اکبر را صدا کردی ؟ تو پرسیدی شبی ، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را ؟جواب چشمک یک از هزاران اختر در آسمان را ، داده ای آیا ؟ تو آوازی برای مریمی خواندی و پرسیدی تو حال غنچه تب دار سنبل را ؟خیالت پر کشیده ، پشت پر چین حصار بسته باغی ؟ببینم ، با محبت ، مهر ، زیبایی ،تو آیا جمله می سازی ؟لب پاشویه پرسیدی ،تو حال ماهی دریا سرشتِ حوض آیین را ؟نفهمیدی چرا دلبست فال فالگیری می شوی با ذوق که فردا می رسد پیغام شادی ! یک نفر با اسب می اید ! و گنجی هم تو را خوشبخت خواهد کرد !کلاغی را ، به خانه رهنمون گشتی ؟تو فهمیدی چرا همسایه ات دیگر نمی خندد ؟چرا گلدان پشت پنجره ، خشکیده از بی آب احساس ؟نفهمیدی چرا اینه هم اخم نشسته بر جبین مردمان را بر نمی تابد ؟نپرسیدی خدا را ، در کدامین پیچ ره گم کرده ای ایا ؟جوابم را نمی خواهی تو پاسخ داد ، ای آئینه دیوار ؟ز خود پرسیده ام در تو که عاشق بوده ام آیا ؟جوابش را تو هم ، البته می دانی جواب این سکوت مانده بر لب را تو هم ، ای من به گوش بسته ، می خوانی ؟ **** -آناما دیدیم کئ واختئ دی کئ بیرلیک لیقدن چئخیم! هر نمه اولسا منیم یئریمی آلتی یاشیم باردی. آنام دیدی: آتاسئ یانان ! یعنی خاتین ایستین سن! دیدیم: ب – یو – ب ! بیر قارداش توپولوق موپولوپ ایستئ یم ! لیک ایزوم اولمئ یه آتاما دیز دئ ییم!! (۱-به مامانم میگم: فکر کنم دیگه وقتشه ازتنهایی دربیام،هرچی باشه بیست و شش سالمه مامان میگه: یعنی زن میخوای پدرسوخته! ؟ میگم: پـَـَـ نَ پـَـَــــ . یه داداش توپول موپول می خواستم روم نمیشه مستقیم به بابا بگم!!) ۲-گئتميش ايدودی خالا اوغلوما ائلچي لیغچون، قيز چاي گتيريب، خالا اوغلوم باشين ساليب آشاغي، ياواشجا دئديم : اوتانيسان؟ قاييديب دئيير: ب - يو -ب. يئره قيزيل تؤكوبلر فيكيرلشيرم نجور اونلاري ييغا بيلرم.! (۲- رفته بودیم برای پسر خاله ام خاستگاری کنیم. دختر خانم چای آورد، پسر خاله سرش را پایین انداخته و به فکر فرو رفته بود، یواشکی به او گفتم :بیدارید و اورا می شناسید. برگشت و گفت: پـَـــ نــه پـَـــ . روی زمین طلا ریخته است درفکر این هستم که چطوری آنهارا می توانم جمع کنم! ۳- قونشونون چاغاسئ(اوشاغي) قاچا-قاچا گليب آناسينا دئيير:آنا منه پول بئر( وئر)؟ آنا دا دئيير: گئديسن قا- قا آلاسان؟ ب - يو - ب. سرمايه ييغير گئدير توكان آچا!! (۳-بچه مهمان دوان – دوان آمده به مادش می گوید: مادر به من پول بده! مادرش می گوید: می خواهید بروید قا - قا بخرید؟ پـَـــ نــه پـَـــ . می خواهد سرمایه جمع کند تا مغازه باز کند!! ) ۴-دورموشام خيياوان قيراغيندا آلما ساتيرام، بير كيشي ماشيندان دوشوب گليب دئيير: بي ساتيرسان؟ دئديم:ب -يو - ب. قويموشام بيردن يولدان كئچن لر آجيخاندا يئسينلر منده باخام !! (۴- درکنارخیابان ایستاده سیب می فروشم، مردی ازاتوموبیلش پیاده شده و نزدیک می آید و می گوید: آقا اینارو می فروشید؟ گفتم: پـَـــ نــه پـَـــ . سیبها را اینجا گذاشته ام تا رهگذران مجانی بخورند و من تماشا کنم!! ) ۵- بایرام گئجه سئ آتاما دیدیم: ماشینئ ائرتینگ قه یئرتینگ گئده ئ سفره. آتام دیدئ : موتورنو؟ دیدیم:ب – یو – ب. آغیزنئ!! (۵-دم عیدی به بابام میگم واسه مسافرت برو ماشینو سرویس کن. میگه موتورشو؟؟ گفتم پـَـــ نــه پـَـــ دهنشو!!). پ نه پ - سری جدید کبوتر با کبوتر ، باز با باز ؟ پَ نَ پَ الاغ تک شاخ با مرغ مگس خوار سوسک آفریقایی با نهنگ سرچکشی ! فرشو پهن کردیم پشت بوم ، همسایه میگه شستین گذاشتید خشک بشه ؟ گفتم پَ نَ پَ انداختیم ویتامین D جذب کنه تا رنگ گُلاش ثابت بمونه ! غذا مونده روی گاز خاکستر شده اومده میگه سوخته ؟ گفتم پَ نَ پَ بیش از حد جا افتاده ! تو کلاس هی میگیم “استاد خسته نباشید” ، استاد میگه یعنی وقت تمومه ؟ گفتیم پَ نَ پَ همین الان از اتاق فرمان اطلاع دادن که ۱ ساعت به تایم کلاس اضافه شده ! فامیلمون اومده میگه شما دانشجویی ؟ گفتم پَ نَ پَ پشت کنکور مهد کودک گیر کردم ! توی صف بربری وایسادم ، یارو میگه شما هم توی صفی ؟ گفتم پَ نَ پَ من از اداره بازرسی و نظارت بر کیفیت و قیمت نان مزاحم میشم ، طبیعی رفتار کن سه نشه ! دندونم سیاه شده ، میگه خراب شده؟ گفتم پَ نَ پَ این یه دونه خارجیه مدل Black Edition ! ساعت خوابیده ، چهارپایه آوردم ، میگه میخوای باتریشو عوض کنی ؟ گفتم پَ نَ پَ اینجا جاش مناسب نیست ، سروصدا زیاده ، میخوام ببرمش اتاق خواب بخوابه ! کل خونه همسایه رو سیاه کشیدن ، رفیقم میگه یعنی کسی فوت کرده ؟ گفتم پَ نَ پَ معدل بچشون شده ۱۹٫۹۹ ، واقعا خدا بهشون صبر عنایت فرماید ! وقتی دیر رسیدم و با دیگری دیدمت ... فهمیدم که گاهی "هرگز نرسیدن بهتر از دیر رسیدن است *** یک سخنران مشهور سمینارش را با در دست گرفتن بیست دلار اسکناس شروع کرد او پرسید چه کسی این بیست دلار را می خواهد دست ها بالا رفت.او گفت:من این بیست دلار را به یکی از شما می دهم اما اول اجازه دهید کاری انجام دهم. او اسکناسها را مچاله کرد و پرسید چه کسی هنوز این ها را می خواهد؟ باز هم دست ها بالا بودند.او جواب داد خوب. اگر این کار را کنم چه؟ او پول ها را روی زمین انداخت و با کفشهایش آنها را لگد کرد بعد آنها را برداشت و گفت: مچاله و کثیف هستند حالا چه کسی آنها را می خواهد؟ بازهم دستها بالا بودند سپس گفت: هیچ اهمیتی ندارد که من با پولها چه کردم شما هنوز هم آن ها را می خواستید چون ارزشش کم نشد و هنوز هم بیست دلار می ارزید. اوقات زیادی ما در زندگی رها می شویم، مچاله می شویم و با تصمیم هایی که می گیریم و یا تصمیم هایی که برایمان می گیرند و حوادثی که به سراغ ما می آیند آلوده می شویم . و ما فکر می کنیم که بی ارزش شده ایم اما هیچ اهمیتی ندارد که چه چیزی اتفاق افتاده یا چه چیزی اتفاق خواهد افتاد. شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهید. کثیف یا تمیز،مچاله یا چین دار شما هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند بسیار ارزشمند هستید. ارزش ما در کاری که انجام می دهیم یا کسی که می شناسیم نمی آید ارزش ما در این جمله است که: ما که هستیم؟هیچ وقت فراموش نکنید که شما استثنایی هستید **** " زندگي قانون باورها و لياقت هاست هميشه باور داشته باش لايق بهترين هاي اميدوارم هميشه بهترين ها نصيب تون بشه چون لياقتش را دارين " *** تو کیستی که من اینگونه بی تو بیتابم ؟/شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم/تو کیستی که من از موج هر محبت او/بسان قایق سرگشته روی گردابم؟ **** دلخوشم با غزلی تازه همین هم کافیست/تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست/قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو/گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست. *** خسته ام از این زندان که نامش زندگیست!/پس قشنگی های دنیا مال کیست؟/باختیم درعشق اما باختن تقدیر نیست/ساختیم با درد تنهایی مگر تقدیرچیست؟ **** طلااااااق برای هوس (یک ماجرای فوق العاده)؛ با اصرار زیاد از شوهرش میخواهد طلاقش دهد. دیگر شوهرش از این تکرارهای او طاقت نمی آورد و می پرسد چرا زن ؟؟؟ ما که زندگی خوبی داریم ؟ خلاصه از زن اصرار و از شوهر انکار... در نهایت شوهر ، با سرسختی زیاد به یک شرط می پذیرد. زن مشتاقانه انتظار طلاق می کشد؛شرط مرد برای طلاق :تمام ۱۳۶۴ سکهٔ بهار آزادی مهریه آت را باید ببخشی...و زن با کمال میل می پذیرد؛در دفترخانه ، مرد رو به زن کرده و می گوید: حال که جدا شدیم. ولی تنها به یک سوالم جواب بده. زن میپذیرد.چه چیز باعث شد اصرار بر جدایی داشته باشی و به خاطر آن حاضر شوی قید مهریه ات که با آن دشواری هنگام «بله برون»، پدر و مادرت به گردنم انداختن را بزنی ؟ با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد: طاقت شنیدنش رو داری ؟مرد با آرامی گفت :آره . زن با اعتماد به نفس گفت: ۲ ماه پیش با مردی آشنا شدم که از هر لحاظ نسبت به تو سر بود.از اینجا یک راست میرم محضری که باهاش قرار دارم تا زندگی واقعی در ناز و نعمت رو باهاش تجربه کنم.مرد بیچاره هاج و واج رفتن همسر سابقش را به تماشا نشست.زن از محضر طلاق بیرون آمد و تاکسی گرفت .وقتی به مقصد رسید کیفش را گشود تا کرایه را بپردازد. نامهای در کیفش بود .با تعجب بازش کرد. خطّ همسر سابقش بود.نوشته بود: فکر میکردم احمق باشی ولی نه اینقدر... نامه را با پوزخند پاره کرد و به محضر ازدواجی که با همسر جدیدش وعده کرده بود رفت.منتظر بود که تلفنش زنگ زد. برق شادی در چشمانش قابل دیدن بود. شمارهٔ همسر جدیدش بود. تماس را پاسخ گفت:سلام کجایی ؟ پس چرا دیر کردی؟ پاسخ آنطرف خط ، تمام عالم را بر سرش ویران کرد . صدا، صدای همسر سابقش بود که میگفت :باور نکردی؟ گفتم فکر نمیکردم اینقدر احمق باشی....این روزها میتوان با ۱ میلیون تومان یک مرد ثروتمند کرایه کرد تا مردان گرفتار ، از شرّ زنان احمق با مهریههای سنگین شان نجات یابند **** (یک طنز از ایتالو کالوینو) >>> ایتالو کالوینو (به ایتالیایی: Italo Calvino) (۱۵ اکتبر ۱۹۲۳ - ۱۹ سپتامبر ۱۹۸۵) یکی از بزرگترین نویسندگان ایتالیایی قرن بیستم است. بسیاری از آثار وی به زبان فارسی ترجمه شدهاست. او نویسنده، خبرنگار، منتقد و نظریهپرداز ایتالیایی است که فضای انتقادی آثارش باعث شده او را یکی از مهمترین داستان نویسهای ایتالیا در قرن بیستم بدانند.>>> طنزی از ایتالو کالوینو>>> ..............................>>> شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند...!>>>>>> شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه !>>>>>> حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود !!!>>>>>> به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید...>>>>>> داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده...!>>>>>> روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد و شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان...>>>>>> دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند...>>>>>> اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود و هرشبی که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روزبعدهم چیزی برای خوردن ندارد !!!>>>>>> بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد ، آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود.>>>>>> میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است...>>>>>> در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود !>>>>>> چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود!>>>>>> او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانه دیگری، وقتی صبح به خانه خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد.>>>>>> به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانه مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند...>>>>>> به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفته شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند.>>>>>> به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر افتادند که چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی ؟!!!>>>>>> قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از ...>>>>>> اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند.>>>>>> فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد...!>>>>>> به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند، صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند...>>> **** پینگ پونـگ یه خورده بازی کنید خستگیتون در بره http://flash.pcastuces.com/jouer.asp?Id=26 **** (رفتارهای کوچک از شما یک نجیب زاده می سازد!×) مرد جوانی،حدودا بیست ساله،خواهر ...کوچکترش را به یک بستنی دعوت کرد.مرد جوان فقط یکاسکناس بیست روپیه ای داشت.آنها وارد رستوران خانوادگی لوکسی شدند.وقتی که گارسون برای گرفتن سفارش آمد، مرد جوان خیلی مودبانه تقاضای منو کرد. گارسون منو را آورد و مرد جوان مدتی فهرست را مرور کرد.چندین بار همه فهرست را مرور کرد و در این مدت،گارسون بالای سر آنها با حالتی نارحت و عصبانی ایستاده بود. مرد جوان به خوبی می دانست که فقط بیست روپیه دارد،معلوم بود که در حال حساب کردن است!بالاخره مرد جوان گفت:«لطفا یک قطعه شکلات کاکائویی و یک قطعه پرتقالی!» گارسون بیشتر عصبانی شد و با تندی میزشان را ترک کرد و سریع برگشت و سفارش آنها را به همراه صورت حساب پانزده روپیه ای روی میزشان گذاشت،بدون اینکه حتی نگاهی به آنها بیاندازد.مرد جوان شکلات کاکائویی ده روپیه ای را به خواهرش داد و خودش شکلات پرتقالی پنج روپیه ای را برداشت! پس از مدتی، آنجا را ترک کردند و یک اسکناس بیست روپیه ای را به طرز با سلیقه ای زیر بشقاب و روی صورت حساب گذاشتند. وقتی گارسون برگشت شگفت زده شدو چون دید بالاترین انعامی را که تا آن زمان گرفته بود،دریافت کرده است. احساس کرد که از این ماجرا درسی درباره مردم گرفته است:«ظاهر افراد می تواند گمراه کننده باشد **** فقط گاهی...چه کسی می داند شاید شعرهای من اندوه فراموش شده ی عاشقی باشد که هر روز هزار بار فضای کوچکِ ذهنش را گــَــــرد گیری می کند تا مگر عشق را از گِردِ خود رانده باشد چه کسی می داند!؟ *** دلگير نشو از آدمها... نيش زدن طبيعتشونه!! سالهاست که به هوایِ بارانی می گویند : \"خــــــراب\"! *** این روزها حتی اگر خون هم گریه کنی عمق همدردی دیگران با تو یک کلمه است : \"آخی\" !!! **** محال است آدمی چيزی را به دست آورد كه خود هرگز نبخشيده عشقی در حد كمال ببخش. تا عشقی در حد محال بستانی... **** اين تو نيستي که مرا از ياد برده اي اين منم که به يادم اجازه نميدهم حتي از نزديکي ذهن تو عبور کند... صحبت از فراموشي نيست.... صحبت از لياقت است .... ! !! **** هیچکس فکر نکرد، که درآبادی ویران شده دیگر نان نیست؛ و همه مردم شهر بانگ برداشته اند: که چرا سیمان نیست؛ و کسی فکر نکرد: که چرا ایمان نیست؟ و زمانی شده است که به غیر از انسان، هیچ چیز ارزان نیست؛ (حمید مصدق)... **** " \"سه چیز غیر قابل برگشتند 1-زمان که از دست رفت 2- سنگ که پرتاب شد 3- حرفی که گفته شد\".آلبرت انشتین " *** تو زدی من ماندم زیر قولات روی حرفام ... تو رفتی من افتادم تو از دست من از پا *** خدایا مرا فهم ده تا متوقع نباشم که دنیا ومردم آن مطابق میل من رفتار کنند *** اصــولا آدم هـایی که ارزش دوسـت داشـتـن را نـدارنـد درسـت هـمـان آدم هـایـی هـسـتـنـد ... کـه مـا مُـصـرانـه سـعـی مـی کـنـیـم دوسـتـشـان داشـتـه باشـیـم *** احتمال اين هم هست كه نيمه ي گمشده ام يا متولد نشده ، يا خونه ي سالمندانه ؛ شانس كه ندارم ! يا خيلي زود متولد شدم ، يا خيلي دير. **** " تمامی دنیا درآغوشت خلاصه شده کودکانه پناه می برم به خلاصه دنیا.... *** انسان شکستنی است ! ...شاید نشه که ببینی ولی بدون طوری از درون شکسته شده که بند زدن اون دیگه ممکن نیست !! **** گاهی با حرفای بعضی ها طوری یخ میزنی که فکرشو هم نمیکنی و گاهی هم با بعضی حرفا آروم آروم ذوب میشی ...درست مثل یه بستنی ! باور نداری؟؟ **** مرا هر جور خواهی دربدر کن، جفایت را ازین هم بیشتر کن؛ بزن با آتش عشقت به جانم؛ ولی آتش نشانی را خبر کن!!! **** گاهی سکوت علامت رضایت نیست ... شاید کسی دارد خفه می شود ... پشت سنگینی یک بغض...! **** صدبار به سنگ کینه بستند مرا... از خویش غریبانه گسستند مرا ... گفتند : همیشه بی ریا باید زیست ... آیینه شدم باز شکستند مرا...!! **** تا دوباره دیدنت ... این رختخواب را وارونه خواهم خوابید ... خیانت است به تو ... سر به کنار خیالت گذاشتن...! *** \"زندگي \" بوسه به لبهاي گلي است كه به شوقت همه شب بيدار است *** خدایا بفهمان که بی تو چه می شوم،اما نشانم مده/ خدایا هم بفهمان و هم نشانم بده که با تو چه می شوم *** وقتی خانومی به شما گفت: “چــــــــــــــــی؟”، به این معنا نیست که گفته شما را نشنیده. او در واقع به شما فرصت داده که گفته خود را تغییر دهید! **** توی تاکسی نشسته بودم، دو تا آقای مسن هم عقب نشسته بودن. **** دیوونه خونه یارو میره دیوونه خونه میبینه همه تو صف واستادن دارن یکییکی تو یه سوراخه نگاه میکنن بعد دوباره میرن ته صف وامیسن. یارو کنجکاو میشه ببینه تو سوراخه چه خبره، خودش هم میره تو صف وامیسه و تو سوراخه رو نگاه میکنه هیچی نمیبینه، یه بار دیگه تو صف وامیسه بازم هیچی نمیبینه،از یکی میپرسه: شما چی رو نگاه میکنین؟ من که هر چی نگاه میکنم هیچی نمیبینم. یارو بهش میگه: برو بابا دلت خوشه! ما دو ساله داریم این تو رو نگاه میکنیم هنوز هیچی نمیبینیم، تو میخوای با دو بار نگاه کردن چیزی ببینی؟! **** اداره رئیس: خجالت نمیکشی تو اداره داری جدول حل میکنی؟ کارمند: چکار کنیم قربان، این سروصدای ماشینها که نمیذاره آدم بخوابه! *** خطر برق گرفتگی غضنفر رو برق گرفت مُرد !!! اقوامش از ترس تا چهلم با فازمتر سر قبرش فاتحه میخوندن *** شیخ و مریدان در باشگاه بدن سازی شیخ بی درنگ فرمود: ای مرید ! در میان دستگاهها هیچ دستگاهی مانند دستگاه خودپرداز دختران را تحت تاثیر قرار ندهد!!! مریدان از این حکمت دانی شیخ روانی شده آنقدر روی تردمیل دویدند تا به دیار باقی شتافتند!!! *** ایرانی ها دروغ گفتن را از اول صبح با جمله "پاشو لنگ ظهره" آغار می کنند. *** درس خواندن چند حالت دارد؟ *** ﻗﺪﯾﻤﺎ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ که ﺧﻮﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﭘﺴﺮ ﺭﻭ ﺑﻬﻢ ﻧﺸﻮﻥ ﺑﺪﻥ ﺍﻻﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺧﻮﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﺎﺷﻮﻧﻮ ﺑﻬﻢ ﻧﺸﻮﻥ ﺑﺪﻥ ***** دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردها یش شده ایم ***** ما بچه بودیم یه بازی بود به نام : «همه ساکت بودند ناگهان خری گفت» … صد برابر پلی استیشن ۳ لذت داشت ! . . . خدایا مارو ببخش که در کار خیر یا “جار” زدیم… یا “جا” زدیم… . . . تا حالا دقت کردین چقدر حرص آوره که سر غذا دقیقا اون چیزی رو بر میدارن که تو کلی تو ذهنت واسش نقشه کشیده بودی . . . امروز رفتم از دستگاه خودپرداز پول بگیرم مبلغ رو زدم ۵۰۰۰۰ تومان . یه ده هزار تومنی داد! سه تا پنج هزار تومنی داد! پنج تا دو هزار تومن داد! پونزده تا هزاری! یه لحظه دلم واسه دستگاه سوخت،نزدیک بود پولو برگردونم تو دستگاه! طفلی خودشو کشت ۵۰ تومن منو جور کرد! . . . سعی نکن به یک خوک آواز خواندن یاد بدهی هم وقت خودت را هدر می دهی و هم خوک را اذیت می کنی ! (مارک تواین) . . . نقاش نیستم ، ولی دلم برایت پر می کشد ! . . . دوتا جمله خفن دارم نه حسین پناهی گردن میگیره نه دکتر شریعتی موندم چیکارش بکنم ! . . . یه ضرب المثل چینی است میگه: تا ایران هست بازیافت چرا؟!؟ . . . دقت کردین !؟ احتمال اینکه جهتی که یو اس بی رو تو بار اول وصل میکنی درست باشه یک در میلیونه ! . . . ممکن است شاهزاده ام را پیدا کنم اما پدرم همیشه پادشاه من خواهد ماند! . . . بعضیا تو زندگیت نقش دیوارو بازی میکنن نه دوست داری خرابشون کنی ؛ نه میتونی بهشون تکیه بدی … !!! . . . بی دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست غم دل با که توان گفت که دلداری نیست رو مداوای خود کن ای دل از جای دگر کندر این شهر طبیب دل بیماری نیست . . . . . . وقتی عمق یک ارتباط رو نمیتونی تخمین بزنی شیرجه زدن… اصلا کار عاقلانهای نیست! . . . مرگ حقه !
تنها حقی هست که اگر نگیری هم بهت میدن ! . . . رئیس جیست!؟ : فردی که وقتی شما دیر به سر کار میروید خیلی زود میآید و زمانی که شما زود به اداره میروید یا دیر میآید و یا مرخصی است …! . . . به یک نفر مسلط به زبان آدمیزاد برای رفع پاره ای دلتنگیها نیازمندیم ! . . . نامه هایم که چراغ قلبت را روشن نکرد ! امشب تمامشان را بسوزان شاید بتوانی تنهایی ات را ببینی ! . . . چشم هایم را به بیمارستان می برم.. نمی دانم چه مرگشان شده! هر شب در خواب جایشان را خیس می کنند…! . . . طلا باش… تا اگه روزگار آب ات کرد, روز به روز طرح های زیباتری از تو ساخته شود سنگ نباش… تا اگر زمانه خرد ات کرد, تیپا خوردهء هر بی سر و پایی بشوی..!!! . . . شخصیت منو با برخوردم اشتباه نگیر. شخصیت من چیزیه که من هستم، اما برخورد من بستگی داره به اینکه ” تو ” کی باشی… . . . زنی که سرو صدا داره یعنی دوستت داره از زنی که ساکت شده بترس یعنی پایان . . . . از این طرح هزاران لبخند که هیچی به ما نرسید. حالااگه یه طرح هزاران فحش بذاره من یه نفری همه رو برنده میشم ! . . . تو گذشته میگفتن پزشک محرمه.. کم کم عکاس و فیلم بردار هم محرم شدن حالا هم که دى جى و گروه موسیقى محرم شدن اینجور که من فهمیدم الان فقط داداشاى عروس و دوماد نامحرمن! . . . یکی از خاصیتهای بهشت اینه که اونجا آدمای اطرافت اون گوشهشون یه دکمهی “Ask me later” دارن. . . . بعضیا برای اینکه ظاهرشونو حفظ کنن باطنشونو نابود میکنن….!!! . . . آنقدر بدم میاد ازاینایی که از سادگی و صداقت بچگیامون سواستفاده می کردن و حرف می کشیدن ازمون! الان که بزرگ شدم میفهمم چه مسائل فوق سری ای رو لو دادم !!! . . . یه سری استکان هست آدم میخواد چای بخوره دماغش میره تو استکان مهندسین یه فکری به حالش کنین ، خعلی رو مخه ! . . . چه لحظه باشکوهی بود اون لحظه..! وقتی معلم میبردمون پا تخته ازمون درس بپرسه وسطش زنگ می خورد..! . . . یکی از مزایای پسر بودن اینه که هرچقد دلت خواس میتونی گریه کنی آخرش دستتو محکم بمالی به چشمت، هیچچچچی نمیشه! نه ریمیلت پخش میشه نه سایه ات بهم میریزه ….! . . . مسخره ترین سوالی که میشه از یکی پرسید: - میتونم بهت اعتماد کنم ؟! در تاریخ حتی یک مورد هم جواب منفی ثبت نشده!!!! . . . کاربردی ترین چیزی که من از کتاب علوم دوران مدرسه یاد گرفتم اینه که وقتی در ترشی یا مربا باز نمیشه, بگیرمش زیر آب گرم !!:دی . . . سلامتیه اونایی که خودشون سنی ندارن ولی روزگار دلشونو پیر کرده … . . . گفت:اینقدر سیگار نکش میمیری . . . یکی از بدترین لحظه های زندگی وقتیه که فیلم رقصیدنت رو توی جمع نگاه می کنی . . . به دوستم گفتم سه بار پشت سر هم بگو سه سیر سرشیر سه شیشه شیر ! نامبرده حدود یک ساعته لکنت زبون گرفته ! . . . تا حالا دقت کردین وقتی یه نفر شمارو دعوت به دیدن یه فیلمی که قبلا خودش دیده میکنه تو مدت فیلم یه جوری نگاتون میکنه که انگار خودش فیلمو ساخته؟!!! . . . مهندس کیست؟ در واقع “مهندس” به کسی میگن: که تو کاری تخصص داره و کاری رو به خوبی انجام میده. … همین کلمه ی “مهندس” با حفظ سِمت, به کسایی که تو یه کاری گند میزنه هم گفته میشه. بعد در جای دیگه ممکنه “مهندس” در قالب یک اسم اشاره, به کسی که اسمشو نمی دونیم هم استفاده بشه. همچنین اگه همین کلمه ی “مهندس” خوب ادا شه, میتونه در حکم فحش هم باشه . . . آدﻡ ﻫﺎ ﻭﻗﺘﻲ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﻴﺴﺘﻦ ﻣﻴﺮﻥ ﻭﻗﺘﻲ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻴﺸﻦ ﺑﺮﻣﻴﮕﺮﺩﻥ . . . . . . “چک آب” چیست !؟ به عملی که در آن فرد قبل از وارد شدن به توالت شیر آن را باز کرده و از وصل بودن آب اطمینان حاصل میکند تا مبادا بعد از اتمام کارش دچار مشکلات ناشی از بی آبی در توالت گردد ! . . . بسلامتی اون رفیقی که حاضره بخاطر رفیقش کنارش باشه و بد بگذرونه…! . . . مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود ، تابلویی بر ویرانه خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود : مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد ! اگر در عشق شکست خوردید ان اخر دنیا نیست . . . یه بار شیطون گولم زد، رفتم از جیب بابام ۲۵ تومن (۲۵ تا یه تومنی) ورداشتم رفتم پفک اینا خریدم، عصرش عذاب وجدان گرفتم، رفتم از کیف مامانم ۵۰ تومن ورداشتم گذاشتم تو جیب بابام. . . . یادش بخیر بچه بودیم اون موقع ها شماره ها روی تلفن نمی افتاد ! زنگ میزدیم مزاحم میشدیم یه بار زنگ زدم یه دختره گوشی رو برداشت ، منم فوت میکردم ! دختره گفت ، خوب حالا من با فشار دادن یک دکمه ….. آقا ما هم از ترسمون سریع قط میکردیم ! یه همچین اسگل هایی بودیم ما !!! . . . (توصیه هایی برای سادیسمی شدن) سر جلسه امتحان تقلب اشتباه برسونین به دوستتون ! . . . سه تا مرد مست سوار تاکسی شدن.. اس ام اس عاشقانه محاسبه عاشقانه : ۱ + ۱ = همه چیز و ۲ – ۱ = هیچ چیز . . . من که از کوی تو بیرون نرود پای خیالم / نکند فرق به حالم چه برانی چه بخوانی چه به اوجم برسانی چه به خاکم بکشانی / نه من آنم که برنجم ، نه تو آنی که برانی . . . . . . اسپند دود می کنم ، برای عشقمان هر شب میان راز و نیاز های شبانه نکند جادوگر زشت بی تفاوتی ، چشممان بزند . . . . . . هر کسی می تواند با شما لبخند بزند هر کسی می تواند با تو گریه کند اما کسی که تو را دوست دارد وقتی اشک در چشمان شماست ، میتواند آنرا تبدیل به لبخند کند . . . . . . گفتی : نفرین میکنی ؟ گفتم : نه ، اما از خدا میخوام هیچکس ، اندازه من دوستت نداشته باشد . . . . . . آنکه دستور زبان عشق را بی گزاره در نهاد ما نهاد خوب می دانست تیغ تیز را در کف مستی نمی بایست داد . . . دلم یک جای دنج میخواهد آرام و بی تَنِش جایی باید باشد غیر از این کنج تنهایی! تا آدم گاهی آنجا آرام بگیرد مثلا آغوش تو !
. . . از راه وفا گاه ز ما یاد توان کرد / گاهی به نگاهی دل ما شاد توان کرد صید دل ما لایق تیر تو اگر نیست / از بهر خدا آخرش آزاد توان کرد مستم ز می عشق چنان کز پس مرگم / صد میکده از خاکـ من آباد توان کرد . . . . . . لبخند ، شروع عشق است محبت ، باغ عشق است ناکامی ، داغ عشق چشم ، راز عشق وعده ، امتحان عشق خاموشی ، درد عشق و رسوایی ، شرمندگی عشق . . . . . . دل من یه روز به دریا زد و رفت / پشت پا به رسم دنیا زد و رفت زنده ها خیلی براش کهنه بودن / خودشو تو مرده ها جا زد و رفت . . . . . . نفست باران است دل من تشنه ی باریدن ابر دل بی چتر مرا مهمان کن . . . . . . سخت ترین دو راهی ، دوراهی بین فراموش کردن و انتظار است گاهی کامل فراموش میکنی و بعد میبینی که باید منتظر می ماندی و گاهی آنقدر منتظر میمانی تا وقتی که میفهمی زودتر از این ها باید فراموش میکردی . . . . . . از تمام دنیا یک صبح سرد یک چای داغ و یک صبح بخیر تو برایم کافی ست . . . . . . گاهی با یک قطره ، لیوانی لبریز می شود گاهی با یک کلام ، قلبی آسوده و آرام می گردد گاهی با یک کلمه ، یک انسان نابود می شود گاهی با یک بی مهری ، دلی می شکند مراقب بعضی یک ها باشیم در حالی که ناچیزند ، همه چیزند . . . . . . سوت میکشد در هوا ، کابل تلفنی که میتوانست زیباترین عبارات جهان را از عاشقی به عاشقی برساند . . . ! . . . سنگ هایـی کـــه من از یادِ تو بر دل میــــزدم خانه ای میشد اگر خانه بنا میکردم . . . . . . از وقتی که تــو رفتی ، آینده هیچ وقت نیامد که هیچ گذشته هم هیچ وقت نگذشت . . . . . . بسترم صدف خالی یک تنهایی است و تو چون مروارید گردن آویز کَسان دگری . . . . . . آتش گرفتن ای غم و افروختم بس است یک دم رها نمی کنی ام سوختم بس است سنگین شدم ز درد و چو سنگی به در خویش خون را چو لعل در جگر اندوختم بس است . . . . . . وقتی پایت خواب می رود نمی توانی درست راه بروی لنگ می زنی! وقتی قلبت خواب می رود نمی توانی درست فکر کنی. عاشق می شوی ! . . . فاصله خط عابر پیاده ندارد ، دست مرا بگیر و از آن رد کن ، قرار دیدار ما هر نیمه شب ، خیالت که نمی گذارد بخوابم . . . ! . . . تو را طلب نمیکنم…نه اینکه بی نیازم … صبورم . . . . . . می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست **** تفاوت دخترا و پسرا در زمین خوردن زااااارت (صدای زمین خوردن) رفیق پسر: اوه اوه ؟؟؟؟؟؟؟؟چت شد؟ خاک بر سرت آبرومونو بردی ؟؟؟؟؟، پاشو ؟؟؟؟! (شپلخخخخخ "صدای پس گردنی") یک رهگذر: چیزی مصرف کردی؟یکم کمتر میزدی خب! یک خانوم جوان رهگذر: ایییییش پسر دست و پا چلفتیِ خنگ! ************************** دختر در حال راه رفتن… رفیق دختر: آخ جیگرم خوبی؟ فدات شم! الهی بمیرم! چی شدی تو یهو؟ وااااااااااای… یک رهگذر: دخترم خوبی؟ فشارت افتاده؟ میخوای برسونمت دکتری جایی؟ یک پسر جوان رهگذر: ای وای خانوم حالتون خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من ماشینم همینجا پارکه یه لحظه وایسین،با این وضع که دیگه نمیتونین پیاده برین *** زمانی فراموشت میکنم که.. که با افسوس بالای سنگ قبرم بگی کاش کاش زنده بودی.... ******* ﺣﯿﻒ ﻧﻮﻥ ﻣﯿﺮﻩ ﺑﻬﺸﺖ ****** راستشو بگو !!!! دلت شماره چنده ؟ 2- یکی صددل ، به یه دل می بنده ... 6- یکی دل می بنده که بخنده ... رابطه دو چشم با هم: آیا از رابطه دو چشم باهم آگاهی دارید؟ ******** طنز ازدواج چندسال پیش یکروز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم. ناگهان پدر و مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدند که: « ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر ». رفتم خواستگاری؛ دختر پرسید: « مدرک تحصیلی ات چیه ؟ » گفتم:« دیپلم تمام !» گفت:« بی سواد ! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشو برو دانشگاه » رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم برگشتم ؛ رفتم خواستگاری؛ پدر دختر پرسید: « خدمت رفتی ؟ » گفتم: « هنوز نه » گفت: « مردنشده ی نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! پاشو برو سربازی ! » رفتم دو سال خدمت سربازی رو انجام دادم برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ مادر دختر پرسید: « شغلت چیه ؟» گفتم: « فعلا کار گیر نیاوردم » گفت:« بی کار! بی عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو برو سر کار !» رفتم کار پیدا کنم؛ گفتند: « سابقه کار می خواهیم » رفتم سابقه کار جور کنم؛ گفتند:« باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم » دوباره رفتم کار کنم؛ گفتند: « باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم » برگشتم؛ رفتم خواستگاری گفتم: « رفتم کار کنم گفتند سابقه کار، رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی » گفتند: « برو جایی که سابقه کار نخواهد ». رفتم جایی که سابقه کار نخواستند گفتند: « باید متاهل باشی ! » برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم:« رفتم جایی که سابقه کار نخواستندگفتند باید متاهل باشی » گفتند: « باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی » رفتم گفتم: « باید کار داشته باشم تا متاهل بشوم » گفتند:« باید متاهل باشی تا به تو کار بدهیم » برگشتم؛ رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم ... ******** دانایی را پرسیدند: چیست محبوب ترین عدد در اینترنت ؟ فرمود: 18+ چرا که وقتی خلایق آن را بینند، بی اختیار عنان از کف دهند و چشم ها را گشاد گردانند و آب از دهانشان چکه نماید و دست هایشان همی لرزد و در صورتی که لازم باشد از مرزها گذر کنند و در آخر نیز یا دست از پا درازتر باشند و یا احساس دست از پا درازتری نمایند و من همچنان در عجبم از راز این عدد!!! ********** مقايسه سن زنان با توپ می دونين چطوری ميشه خانمها رو توی سنين مختلف با توپها مقايسه كرد؟ يه خانم توی سن ۱۸ سالگی مثل توپ فوتباله... ۲۲ نفر دنبالش هستن توی سن ۲۸ سالگی مثل توپ هاكيه... ۱۰ نفر دنبالش هستن توی سن ۳۸ سالگی مثل توپ گلفه... ۱ نفر دنبالشه توی سن ۴۸ سالگی مثل توپ پينگ پنگه... ۲ نفر هی از خودشون دورش می كنن و به طرف مقابل پاسش ميدن توی سن ۵۸ سالگی مثل توپ جنگيه... كسی جرات نمی كنه از ۱۰ متريش رد بشه ******** پسر بودن یعنی چه؟ پسر بودن یعنی هی شماره دادن و هی منتظر زنگ بودن پسر بودن یعنی بد و بیراه گفتن به دخترایی که تحویلشون نمی گیرن پسر بودن یعنی كادو خریدن برای جی اف پسر بودن یعنی تا کی مفت خوری می كنی پسر بودن یعنی پس كی دفترچه آماده به خدمت می گیری پسر بودن یعنی به زور سیكل داشتن پسر بودن یعنی بابا پس كی میری برام خواستگاری پسر بودن یعنی مثل خر حمالی كردن پسر بودن یعنی جوراباتو در بیار حالم به هم خورد پسر بودن یعنی چرا كار نمیكنی ... جون بكن دیگه پسر بودن یعنی ببخشین ماشین و خونه هم دارین كه ... پسر بودن یعنی همه مواقع مرد خونه هستی، حتی موقع دزد اومدن پسربودن یعنی عمراً عزیز دل بابا باشی پسر بودن یعنی در اول جوونی سربازی در انتظارته پسربودن یعنی هرروز یک شکست عشقی خوردن پسر بودن یعنی همه میرن مسافرت و تو باید بمونی و خونه رو بپایی و اما پسر بودن یعنی هزار بدبختی دیگه... ******* فال طنز ازدواج پسران مجرد!!! فروردين : 46 بار به خواستگاري ميري و جواب رد مي شنوي اما در 47 امين بار در حاليكه در اوج نااميدي هستي جواب بله رو ميگيري و در كنار همسرت سالها به خوبي و خوشي زندگي مي كني. ارديبهشت : تا يكسال ديگه با دختر مورد علاقه ات ازدواج مي كني اما هنوز به شش ماه نكشيده بينتون اختلاف مي افته و كار به طلاق مي رسه . دختره مهريه اش كه 3000 سكه طلا هستش رو اجرا مي زاره و تو به زندان مي افتي تو زندان معتاد ميشي و هرويين مصرف مي كني و بعد از چندسال تحمل سختي و رنج در گوشه زندان ميميري. خرداد : تا دو سال ديگه ازدواج مي كني و با يك دختر بسيار زيبا كه خيلي هم دوستش داري اما شب عروسي موقعي كه مي خواي بري رو تخت پات به لبه تخت گير مي كنه و مي افتي سرت مي خوره به پايه تخت و درجا ميميري تير : ازدواج موفقي خواهي داشت و در تمام دوران زناشويي بمعناي كامل كلمه زن ذليلي . تمامي كارهاي خانه از قبيل پختن غذا و شستن ظرفها و جاروب زدن خانه و شستن لباس بچه ها با تو هستش . خانومت هميشه با شيلنگ تو رو كتك مي زنه . اگه غذايي كه مي پزي بد مزه باشه زنت قابلمه رو به فرقت مي كوبه . مرداد : احتمالاً بختتو بستن به خواستگاري هر دختري كه ميري به هفته نكشيده يه خواستگار عالي واسش مياد و عروس ميشه . كم كم معروف ميشي به بخت گشاي دختراي ترشيده . شهريور : يه شب كه داري با موتورت ميري خيابون گردي تو يك خيابون تاريك ميبيني يك ماشين با شدت به يك دختره مي زنه و فرار مي كني . سريع مثل قهرمانان فيلماي هندي ميپري دختره رو بغل مي كني و مي بري به بيمارستان و خلاصه نجاتش مي دي اما دختره به كما رفته و پليسا هم فكر مي كنن تو باهاش تصادف كردي و ميگيرن زندانت مي كنن . بعد از 3 ماه دختره بهوش مياد و ميگه تو چه فداكاري كردي و پدر و مادرش ميان تو رو آزاد مي كنن . باباي دختره يك كارخونه دار ميلياردره و ميگه پسرم خيلي ازت خوشم مياد و دوست دارم دومادم بشي و خلاصه دوماد ميشي و تا آخر عمر فقط مي خوري و مي خوابي و سفر خارج ميري. مهر : عاشق دختري ميشي كه فكر مي كني اونم تورو خيلي دوست داره و بعد از يك دوران عاشقي سخت بالاخره به خودت جرات ميدي و ميري خواستگاري دختره اما دختره يك سيلي آبدار مي زنه تو گوشت و ميگه بي ناموس من تو رو مثل داداشم دوست داشتم اما تو سو استفاده كردي و تو تا آخر عمر ديگه ازدواج نمي كني. آبان : چپ و راست واست دوست دختر رديف ميشه و هميشه 30 - 40 تا دوست دختره آن لاين داري و 50 - 60 تا هم آف لاين . همه عاشقتن و مي خوان زنت بشن اما تو اصلاً علاقه اي به ازدواج نداري و سرانجام در سن 35 سالگي به علت مصرف زياد دوست دختر سكته مي كني و ميميري. آذر : سه بار ازدواج مي كني و از هر زنت صاحب 9 فرزند ميشوي . همه زنهات تو رو از خودشون بيشتر دوست دارن و هميشه بهت ميگن سرورم اگه چيزي ميل دارين واستون بيارم. هر سه زنت تو يك خونه در كنار هم زندگي مي كنن و اصلاً باهم مشكلي ندارن . كار بيرون از خانه هم انجام نمي دي فقط سرماه به سرماه ميري پول يارانه ات رو ميگيري (فكر كنم 31 نفر هستين هر كدوم 45 هزار تومان اوه چقدر ميشه) كلاً آدم خوشبختي هستي . دي : ميري خواستگاري دختر همسايه تون و با هم نامزد ميشين بعد از شش ماه دختره مريض ميشه و كم كم كور ميشه اما تو بخاطر پيماني كه با او بستي باهاش ازدواج مي كني و سالها با هم زندگي مي كنين . بهمن : با دختره مورد علاقه ات نامزد ميشين و بعد از 3 سال دوران نامزدي شيرين موقع عروسي سر سفره عقد عاقد سه بار از دختره مي پرسه آيا حاضره زن تو بشه و اون ميگه نه اسفند : يك روز اتفاقي چشمت به پير زن همسايه مي افته و ناخودآگاه عاشقش ميشي و موضوع رو به مامانت ميگي اما اونا مخالفت مي كنن و ميگن اين سن مامان بزرگتو داره اما تو ميگي مهم عشق و تفاهمه كه ما داريم سن و سال كه مهم نيست و با مخالفت شديد پدر و مادر با هم ازدواج مي كنين اما شب عروسي عروس از شدت خوشحالي سكته مي كنه و مي ميره قلبی که تنها برای تو می تپد، تو هستی و به من نفس میدهی ، تو هستی و من جان میدهی ، نمیدانم میدانی وقتی آمدی چه حالی شدم ، همان لحظه که تو را دیدم از این رو به آن رو شدم ، از تنهایی رها شدم ، وابسته به چشمهای زیبایت شدم نمیدانستم چه کسی بودم ، تا کجا آمده بودم ، اما اینک میدانم مجنونی بیش نیستم ، مجنونی که عاشق قلب بی ریای تو شده است ، مجنونی که غرق در دل دریای بیکران قلب مهربان تو شده است.این احساسات تنها احساسیست که در قلب من هست و تنها برای تو هست.میدانم درک میکنی احساسات مرا ای تو که هم احساس با منی.جز قلبم که عاشقت هست چیزی ندارم که به تو تقدیم کنم ، این قلب هم مال تو است ، همین را هم فدایت میکنم.اگر با تو آغاز کردم به خاطر تو دل مهربان تو بود، به خاطر وفاداری و قلب بی ریای تو بود ، به خاطر این بود که مثل تو هیچ دل باوفایی نیست ، مثل تو کسی نیست که یک دل تنها را درک کند و همیشه وفادار بماند.تا تو را دیدم دیگر هیچکس جز تو را ندیدم ، از آن لحظه دلم زیر و رو شد ، در مستی چشمهای تو حالم خراب شد ، در کوچه پس کوچه های سرزمین عشق با همان حال خرابم ، با همان قلب عاشق و همان چشمهای تارم که خیس شده بود از اشکهایم به در و دیوار میخوردم و فریاد میزدم من عاشقم ، عاشق فرشته ی نازم.تنها نگذار مرا که ای تو که دیوانه کردی قلبم را ، تنها نگذار مرا ای تو که دگرگون کردی حال مرا ، تنها نگذار مرا ای تو که اسیر خودت کردی ای دل تنهای مرا.اینک اگر دلم شاد است و تنها اشکهای شوق در چشمانم حلقه است به این خاطر است که هیچگاه حتی به بی تو بودن فکر نمیکنم! حتی یک لحظه فکر نبودنت به آتش میکشد دنیای مرا ، این آخرین راه است ، آزاد نکن از زندان قلبت مرا بگذار اسیرت بمانم ، بگذار من دیوانه همچنان دیوانه ات بمانم.بی خیال تا دلت میخواهد از من دیوانه بخند ، تا دلت میخواهد با دلم بازی کن ، تنها باش در قلبم ، تنها باش در کنارم ، تا بدانم هستی و آرام باشم ، تا بدانم مال منی و همیشه خوشحال باشم ! اینک قلبم تند تند میتپد ، دلم برایت تنگ شده ، اشک از چشمانم میریزد ، کاش بودی میدیدی حقیقت است ، با تو بودن غنیمت است ، بگذار بگیرم دستهای گرمت را ، به خدا خیلی دوستت دارم ، تمام حرفهایم از روی صداقت است.باور ندارم با تو هستم ، باور ندارم تو را ندارم ، کاری کن که باور کنم به آرزویم رسیده ام ، کاری کن که باور کنم همیشه تو را خواهم داشت و همیشه در کنارم خواهی ماند.عزیزم آرامش را به من هدیه بده! آرامش من تویی ، آرامش من همیشه با تو بودن است ، روز مرگ من روز بی تو بودن است.هستم تا هستی ، هستم تا در کنارم هستی ، هستم تا لحظه ای که در قلبت باشم ، محال است بی تو حتی یک لحظه نیز زنده باشم ! این بود احساساتی که در قلب من بود ، تمام این کلمات عاشقانه به عشق این بود که تو در قلبمی و قلبم با هر تپش به تو میگوید که دوستت دارد.فریاد میزند دوستت دارد ، باز هم میگوید دوستت دارد.تا بشنود از سوی تو این کلمه را ، تو هم بگو دوستم داری تا بشکنم باز هم این سکوت عاشقانه را ، تا غوغا شود درون قلبم عاشقم ، تا آرام شوم باز هم با شنیدن این کلام عاشقانه ات تعارف در شب زفاف - روایت جالب رضا کیانیان از شب زفاف یک زن وشوهر خجالتی و تعارفی.رضا کیانیان گفت وگویی با ماهنامه صنعت سینما کرده ودربخشهایی از این گفت وگو گفته خاله وشوهر خاله او بسیار تعارفی هستند و تا آخر عمر در نهایت ادب به هم تعارف می کردند .مثلا وقتی خاله ام می خواست جلوی شوهر خاله ام چای بگذارد شوهر خاله ام می گفت چرا زحمت می کشید؟یا خاله ام می گفت قند بیاورم برایتان یا نبات؟شوهر خاله ام می گفت :راضی نیستم خودم بر می دارم . کیانیان در ادامه گفته :دوستی می گفت عمه وشوهر عمه من هم در تمام عمر همین قدر تعارفی بودند.من زمانی از عمه وشوهر عمه ام پرسیدم :حاج آقا بااین همه ادب وتعارف شب زفاف چه کردید ؟گفت :من وعمه ات را بردند حجله ودررا قفل کردند .عمه ات آن سمت نشست و من سمت دیگر .رخت خواب هم پهن بود .اما هیچ کدام جرات نداشتیم به هم نگاه کنیم بعد از یک ساعتی عزمم را جزم کردم .رفتم به سمت عمه ات وروبنده اش رابرداشتم .عمه ات آنقدر خجالت کشید و قرمز شد که من نفسهایم به شماره افتاد و به جای خودم برگشتم .یک ساعت دیگر گذشت ومن عزمم را جزم کرد م واین بار کنارش نشستم و گونه اورا بوسیدم .عمه ات هم می گفت :قربون لب ودهنتون چرا زحمت میکشید؟ ****** یکی بیاید دست این خاطره ها را بگیرد ببرد گردش .. کلافه کرده اند مرا، بس که نق می زنند به جانم .. ******** (گنجینه غم) روزی می رسد که دهانم باز و دستانم فراخ است به روی مردمی که دردناک است دیدنشان دل را به دریا می زنم وآنقدر می گویم تا خالی شوم خالی از دردهای کهنه درون سینه ام همه ی دردهایم را درون سینه ام نهفته ام... همه را هر روز یکی بر آن می افزایم دیروز یک درد...امروز دو درد...فردا دردی دیگری ...و فرداهایی با دردی جدیدتر؛روزی می رسد که آنقدر دهانم از حرف پر است که سیر هم نمی شوم همه ی سال های عمرم فقط در دهانم جمعشان کردم قورتشان نمی دهم ولی هوایشان درون سینه ام متصاعد می شوند مردم آن گونه که هستند نشان نمی دهند به عبارتی توان آن را ندارند من اما می خواهم که بگویم... که من اینم من همینم که می بینید...من همین گنجینه ی خاک خورده غمم،خفقان گرفتم؛مرا بکشید ولی دهانم را نبندید، توانش را ندارید بکشید وخاکم کنید ولی زنده به گورم نکنید...حرام است زنده به گور کردن من ******** بابام حسرت زمان باباش را میخورد، منم حسرت زمان بابام، اما اگه پسر من بخواد حسرت زمان منو بخوره، همچین با پشت دست میزنم تو دهنش، که نفهمه از کجا خورده ******** سیگار که دود می شود ثانیه ها که می گذرند و خواب که شب انتظار من را می کشد تا به جایی دور سفر کنیم ... ... ...کاش در یکی از خواب های نرفته برنگردم بمانم همان جا سیگار دود کنم من این شهر را دوست ندارم من این آدم ها را حس می کنم چیزی سر جایش نیست و روزی در خواب به جایی می روم که همه چیز تغییر کرده باشد قسم می خورم من ازین شهر فقط پاکت سیگارم را بر می دارم حتی خودم را هم نمی برم که بهانه ای برای برگشت وجود نداشته باشد ... ********* قرارمان باران بود ساعت دلدادگی کنار عشق یادت هست ؟ من آمدم باران هم و رنگین کمان برای عشق تمام قطره ها را در انتظارت قدم زدم و خیابان را تا تمام شهر به جستجوی تو بودم تو امّا نیامدی نمی دانم اشک بود یا باران چیزی بر گونه ام سر می خورد و روی کفش هایم می چکید که می گفت تو در خواب من جا مانده ای و من ... چشم هایم را به ملاقات آورده بودم همیشه این گونه از رؤیای تو تنها به خانه بر می گردم ******** هرگز آن روز را که مادرم مجبورم کرد به جشن تولد دوستم بروم، فراموش نمی کنم. من در کلاس سوم خانم بلاک در ویرچیتای تگزاس بودم و آن روز دعوتنامه فقیرانه ای را که با دست نوشته شده بود، به خانه بردم و گفتم: «من به این جشن تولد نمی روم. او تازه به مدرسه ما آمده است. اسمش روت است. برنیس و پت هم نمی روند. او تمام بچه های کلاس را دعوت کرده است!» مادرم دعوتنامه را نگاه کرد و سخت اندوهگین شد. بعد گفت: «تو باید بروی. من همین فردا یک هدیه برای دوستت می خرم.» باورم نمی شد. مادرم هیچ وقت مرا مجبور نمی کرد به مهمانی بروم و ترجیح می دادم بمیرم، اما به آن مهمانی نروم. اما بی تابی من بی فایده بود. روز شنبه مادرم مرا از خواب بیدار کرد و وادارم کرد آئینه صورتی مروارید نشانی را که خریده بود، کادو کنم و راه بیفتم. بعد مرا با ماشین سفیدش به خانه روت برد و آنجا پیاده ام کرد. از پله های قدیمی خانه بالا می رفتم، دلم گرفت. خوشبختانه وضع خانه به بدی پله هایش نبود. دست کم روی مبلهای کهنه شانملافه های سفید انداخته بودند. بزرگترین کیکی را که در عمرم دیده بودم، روی میز قرار داشت و روی آن نه شمع گذاشته بودند. ۳۶ لیوان یک بار مصرف پر از شربت کنار میز قرار داشت. روی تک تک آن ها اسم بچه های کلاس نوشته شده بود. با خود گفتم خدا را شکر که دست کم وقتی بچه ها می آیند، اوضاع خیلی بد نیست. از روت پرسیدم: «مادرت کجاست؟» به کف اتاق نگریست و گفت: «بیمار است.» _ «پدرت کجاست؟» _ «رفته.» جز صدای سرفه های خشکی که از اتاق بغلی می آمد، هیچ صدایی سکوت آنجا را نمی شکست. ناگهان از فکری که در ذهنم نقش بست، وحشت کردم: «هیچ کس به مهمانی روت نمی آید.» من چطور می توانستم از آنجا بیرون بروم؟ اندوهگین و ناراحت بودم که صدای هق هق گریه ای را شنیدم. سرم را بلند کردم و دیدم روت دارد گریه می کند. دل کودکانه ام از حس همدردی نسبت به روت و خشم نسبت به ۳۵ نفر دیگر کلاس لبریز شد و در دل فریاد زدم: «کی به آنها احتیاج دارد؟» دو نفری با هم بهترین جشن تولد را برگزار کردیم. کبریت پیدا نکردیم.برای آنکه مادر روت را اذیت نکنیم، وانمود کردیم که شمعها روشن هستند. روت در دل آرزویی کرد و شمعها را مثلا فوت کرد! خیلی زود ظهر شد و مادرم دنبالم آمد. من دائم از روت تشکر می کردم، سوار ماشین مادرم شدم و راه افتادیم. من با خوشحالی گفتم: «مامان نمی دانی چه بازیهایی کردیم. روت بیشتر بازیها را برد، اما چون خوب نیست که مهمان برنده نشود، جایزه ها را با هم تقسیم کردیم. روت آئینه ای که خریدی، خیلی دوست داشت. نمی دانم چطور تا فردا صبح صبر کنم، باید به همه بگویم که چه مهمانی خوبی را از دست داده اند!» مادرم ماشین را متوقف کرد و مرا محکم در آغوش گرفت. با چشمانی پر از اشک گفت: « من به تو افتخار می کنم.» آن روز بود که فهمیدم حتی حضور یک نفر هم تأثیر دارد. من بر جشن تولد نه سالگی روت تأثیر گذاشتم و مادرم بر زندگی من اثر گذاشت. لی آن ریوز " ******** " بَلَم "(اوج احساس در فریدون توللی ) بلم آرام چون قويي سبكبال به نرمي بر سر كارون همي رفت به نخلستان ساحل قرصِ خورشيــــد ز دامان افق بيرون همي رفت شفق بازي كنان در جنبش آب شكوهِ ديگر و راز دگر داشت به دشتي پر شقايق باد سرمست تو پنداري كه پاورچين گذر داشت جوان پارو زنان بر سينه ي موج بلم مي راند و جانش در بلم بود صدا سر داده غمگين در رهِ باد گرفتار دل و بيمار غم بود « دو زُلفونِت بُوِد تار رُبابم چه مي خواهي از اين حال خرابُم » « تو كه با مو سرِ ياري نداري چرا هر نيمه شو آيي به خوابُم » درون قايق از باد شبانگاه دو زلفي نرم نرمك تاب مي خورد زني خم گشته از قايق بر امواج سر انگشتش به چين آب مي خورد صدا چون بوي گل در جنبش آب به آرامي به هر سو پخش مي گشت جوان مي خواند سرشار از غمي گرم پِیِ دستي نوازش بخش مي گشت « تو كه نوشُم نِئي نيشُم چرايي تو كه يارُم نِئي پيشُم چرايي » « تو كه مرهم نِئي زخمِ دلُم را نمك پاش دل ريشُم چرايي » خموشي بود و زن در پرتو شام رخي چون رنگ شب نيلوفري داشت ز آزار جوان دلشاد و خرسند سري با او، دلي با ديگري داشت ز ديگر سوي كارون زورقي خُرد سبك بر موجِ لغزان پيش مي راند چراغي كورسو مي زد به نيزار صدايي سوزناك از دور مي خواند نسيمي اين پيام آورد و بگذشت:« چه خوش بي، مهربوني از دو سر بي » جوان ناليد زير لب به افسوس:« كه يك سر مهربوني، درد سر بي ******** (قدرت خارق العاده تلقين)می گويند شخصی سر کلاس رياضی خوابش برد. وقتی که زنگ را زدند بيدار شد، باعجله دو مسأله را که روی تخته سياه نوشته بود يادداشت کرد و بخيال اينکه استاد آنها را بعنوان تکليف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز وآن شب برای حل آنها فکر کرد. هيچيک را نتوانست حل کند، اما تمام آن هفته دست از کوشش بر نداشت. سرانجام يکی را حل کرد و به کلاس آورد. استاد بکلی مبهوت شد، زيرا آنها را بعنوان دونمونه از مسائل غير قابل حل رياضی داده بود. اگر اين دانشجو اين موضوع را می دانست احتمالاً آنرا حل نمی کرد، ولی چون به خود تلقين نکرده بود که مسأله غير قابل حل است ، بلکه برعکس فکر می کرد بايد حتماً آن مسأله را حل کند سرانجام راهی برای حل مسأله يافت. برای آنکس که ایمان دارد ناممکن وجود ندارد.چند نمونه فراموش نشدني باعث تغيير نگرش پزشكان و روانشناسان شد. يك زنداني كه قصد فرار داشت بطور مخفيانه خود را در يكي از اتاقكهاي قطار جا داده بود و بعد از حركت فهميده بود كه در يخچال قطار قرار دارد. زنداني مطمئن بود كه در طي چندين ساعتي كه در يخچال قرار دارد منجمد خواهد شد و دقيقاً اينطور هم شد. بعد از رسيدن به مقصد مشاهده شد كه زنداني يخ زده در حالي كه يخچال قطار خاموش بوده است اين نشان مي دهد كه شخص زنداني به خود تلقين كرده كه منجمد خواهد شد و اين تلقين براي او حكم يك تصوير ذهني مطابق با افكار او داشته و همين باعث شده كه سلولهاي بدن وي واقعاً سرما را حس كرده و كم كم منجمد شود.نمونه ديگر آزمايشي بود كه به پيشنهاد يكي از روانشناسان بر روي دو تن از مجرمين محكوم به اعدام انجام شد. آزمايش به اين صورت بود كه مجرم اول را با چشماني بسته در حضور مجرم دوم با بريدن شاهرگ دستش او را به مجازات رساندند. در اين هنگام نفر دوم با چشمان خود شاهد مرگ او بر اثر خونريزي شديد بود. سپس چشمان نفر دوم را نيز بستند و اين بار شاهرگ دست وي را فقط با تيغه اي خط كشيدند و در اين حين كيسه آب گرم نيز بالاي دست وي شروع به ريختن مي كرد اين در حالي بود كه دست او به هيچ وجه زخمي نشده بود. اما شاهدان يعني پزشكان و روانشناسان با كمال ناباوري ديدند كه مجرم دوم نيز پس از چند دقيقه جان خود را از دست داد چراكه او مطمئن بود كه شاهرگ دستش به مانند نفر اول بريده شده و خونريزي مي كند. ريخته شدن خون را نيز بر روي دست خود حس مي كرده است. در واقع تصوير ذهني او چنين بوده كه تا چند لحظه ديگر به مانند نفر اول هلاك مي شود و همين طور هم شد. اين نشان مي دهد كه دستگاه عصبي ما با توجه به آنچه فكر مي كنيم يا خيال مي كنيم كه حقيقت دارد واكنش نشان مي دهد. دستگاه عصبي ما تجربه خيالي را از تجربه واقعي تميز نمي دهد. در هر دو مورد با توجه به اطلاعاتي كه از ناحيه مغز در اختيار او قرار مي گيرد واكنش نشان مي دهد. اين يكي از قوانين اوليه و اصولي ذهن است. در واقع اينطوري ساخته شده ايم. لحظه به لحظه مواظب گفته ها، فکرها و حرفای دلمون باشیمد مواظب باشیم که به خودمون چی می گیم هیچ وقت نگیم که چرا زندگی من اینجوریه چون همش دست خودمونه و این ما هستیم که زندگی خودمون رو به ویرانه و کلبه ای خرابه یا به قصری باشکوه و شاهکاری بی نظیر تبدیل می کنیم ********* این داستانِ یک دکتر است. دکترِ داستانِ ما در حال حاضر در استرالیا زندگی می کند. زندگی بسیار مرفه ای دارد، زندگی که هیچیک از همکلاسی هایش حتی خواب آن را هم نمی دیدند !همه ی ما می خواهیم در زندگی به بالاترین چیزها دست یابیم. در هر کلاس می خواهیم شاگرد اول باشیم، گرانترین لباس های بازار را بخریم، کفشهایمان جزء کفش های تک باشد، بلندترین و گرانترین اتومبیل شهر را می خواهیم، می خواهیم با زیباترین و خوشگلترین دختر شهر ازدواج کنیم، دوست داریم بچه هایمان از زیباترین و بهترین بچه های مدرسه خود باشند. می خواهیم بهترین پست ها را داشته باشیم، دلمان می خواهد اگر کاری را شروع کردیم، یک شبه به اوج برسیم و همه ما را به عنوان الگوی "موفقیت" بشناسند.اما دکترِ داستانِ ما روحیه اش با این قیاس ها سازگار نبود و در این راستا در کل انسانِ کاملاً "متفاوتی" بود.او می خواست یک زندگی "معمولی" داشته باشد و جالب اینکه در هیچ امتحانی قصد نداشت رتبه ی اول را کسب کند.هنگامی که همکلاسی هایش تمام شب مشغول حفظ کتاب و جزوه بودند، یا در حال جا کردن خود در دل اساتید برای گرفتن نمره ای بالاتر، او تنها 2 یا 3 ساعت مطالعه می کرد و سپس بدون هیچ استرسی به خواب عمیقی فرو می رفت و عقیده داشت که نمی تواند برای چند نمره اضافی خواب خود را "فدا" کند.همکلاسی هایش "ساده زیستی و معمولی" بودن او را مورد تمسخر می گرفتند و او را "احمق" می نامیدند، اما دکتر راضی و خوشحال بود. با نمره ای متوسط MBBS (پزشکی عمومی در کشورهای هند و پاکستان) خود را گرفت.تمام همکلاسی هایش بعد از اخذ مدرک پزشکی عمومی، تلاش خود را چند برابر کردند تا بتوانند تخصص خود را بگیرند و جزء بهترین های جامعه باشند ولی دکتر تصمیم گرفت درس خواندن را متوقف کند و در یک بیمارستان کوچک به عنوان دکتر شیفت شروع به کار کرد. دوستان او بعد از کار در شیفت صبح به کلینیک های خصوصی می رفتند و ناهار خود را با عجله به اتمام می رساندند تا مریض های بیشتری را ویزیت نمایند و شبها نیز مشغول خواندن جزوه های تخصصی خود بودند.اما دکتر بعد از برگشت از بیمارستان با آرامش کامل ناهار می خورد، کمی استراحت می کرد و عصر هنگام به پیاده روی می رفت، تلویزیون نگاه می کرد، کتاب می خواند، موسیقی گوش می کرد، به دیدن دوستان و آشنایان خود می رفت، و اگر مریضی به در خانه او مراجعه می کرد بدون هیچ شکایتی به صورت رایگان او را معالجه می کرد. او به فکر افزایش درآمد خود نبود و با همان حقوق اندک تلاش می کرد از زندگی لذت ببرد. خانه ی کوچکی کرایه کرد، کولر گازی هم وصل نکرد. یخچال کوچکی برای آشپزخانه ی کوچکش خرید و با موتور به سرکار رفت. در این هنگام پدر و مادرش از او خواستند ازدواج کند.دکتر در این باره نیز "معمولی" رفتار کرد. هنگامی که تمامی دوستانش به دنبال زیباترین، پولدارترین و خانواده دارترین دختران می گشتند، دکتر با دختری معمولی از خانواده ای ساده و متوسط ازدواج نمود. با هم به خانه ی کوچک خود رفتند و با شادی به زندگی ادامه دادند. بعد از چند سالی بچه ها هم وارد زندگی دکتر شدند. بچه هایی بسیار عادی.دکتر به جای ثبت نام بچه های خود در گرانترین مدارس خصوصی، آن ها را در مدرسه ی دولتی محله خود ثبت نام کرد. دکتر هیچگاه از آنها نمی خواست که شاگرد اول مدرسه شوند و به آنها فهماند که درس خود را در حد نیاز فرا گیرند و قبول شوند. بچه ها هم با نمرهای متوسط کلاس ها را قبول می شدند و از شیوه زندگی خود لذت می بردند. از مدرسه برمی گشتند، در کنار پدر و مادر خود ناهار می خوردند، کمی استراحت می کردند، سپس درس می خواندند، عصر هم بازی می کردند و شب قبل از خواب به همراه پدر خود به پیاده روی می رفتند.اما زندگی دکتر اینگونه به پایان نرسید. پیچ کوچکی در جاده ی زندگی دکتر به وجود آمد. تصمیم گرفت از کشورش خارج شود و به کشور دیگری مهاجرت کند. دوستان دکتر هم در تلاش بودند تا مهاجرت کنند و در کشورهای جهان اول به بهترین ها برسند. لذا روزها را در صفهای بلند سفارتخانه های آمریکا، بریتانیا و استرالیا می گذراندند و مدام به دنبال آشنایی بودند تا چند روز زودتر از بقیه به آرزوهایشان برسند. اما دکتر کشوری بسیار "معمولی" را انتخاب نمود که هیچگونه صفی در سفارتخانه های آن وجود نداشت. او به کشور مالدیو رفت و در بیمارستانی مشغول به کار شد.خانه ی ساده ای کرایه کرد و همسر و بچه هایش را به آنجا برد. دوچرخه ای برای خود و بچه هایش خرید و بعد از اتمار کار به همراه خانواده از مناظر زیبای مالدیو لذت می بردند. آخر هفته ها به مسافرت می رفتند و دوستان فراوانی پیدا کردند. تا اینکه دکتر روزی اطلاعیه ای در روزنامه دید که در آن سازمان بهداشت جهانی (WHO) از چند دکتر عمومی، بدون مدرک تخصص و با تجربه چند ساله خواسته بود تا به یکی از روستاهای دور افتاده در استرالیا رفته و در بیمارستانی مشغول به کار شوند. دکتر برای این شغل اقدام نمود و به استرالیا مهاجرت کرد.دولت خانه ای در روستا به او داد و او در بیمارستان مشغول به کار شد. بعد از چند سال به خاطر حسن برخورد و حس نوع دوستی و پشتکارش به ریاست بیمارستان رسید. دولت 2000 متر زمین زراعی به او اختصاص داد و دکتر نیز به کمک فرزندان معمولی خود آنجا را به مزرعه ای آباد تبدیل نمود. در حال حاضر او در خانه ای با 5000 متر مربع مساحت زندگی می کند و جگوار خود را در کنار پورشه ی همسرش در پارکینگ اختصاصیشان نگه می دارد و "بچه ها و همسر معمولی" او در کنارش هستند ...می خواهم بگویم علاوه بر بهترین شدن، اولین رتبه را کسب کردن، شاگرد اول شدن، پولدارترین شدن، راه دیگر و صد البته بهتری هم در زندگی وجود دارد و آن چیزی نیست جز راه "اعتدال" و "معمولی"این همان راهی است که تمام شادی در آن وجود دارد.اما ما راه بهترین ها را انتخاب می کنیم و در این راه آنقدر با شتاب پیش می رویم که شادیهای زندگی را یکی پس از دیگری جا می گذاریم و ناباورانه در آخر راه تنها می مانیم، بدون اینکه اجازه دهیم حتی شادی و لذت با ما همکلام شود.کاش ما هم شاد بودن و لذت بردن از زندگی را بر موفقیت و بهترین شدن ترجیح دهیم.کاش ما هم "معمولی" باشیم !درست مانندِ آن لحظه که خالق هستی، بدون هیچ تبعیضی؛ من و تو را از یک عنصرِ یکدست و "معمولی" خلق کرد ...یادمان باشد ...زندگی چون گل سرخ است پر از عطر... پر از خار... پر از برگِ لطیف...یادمان باشد اگر گل چیدیم. عطر و برگ و گل و خار، همه همسایه ی دیوار به دیوارِ همند...! ********* کوچه ها را بلد شدم،رنگهای چراغ راهنما،جدول ضرب،دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمیشوم ،اما گاهی میان آدمها گم میشوم،آدم ها را بلد نیستم ******** به فرصت های پیش آمده چنگ بزنید چند برابر می شوند ، اگر نسبت به آنها غفلت بورزید از بین می روند. " ********* هَر نُتـــے که از عشقـــــ بگویـَد زیباستـــــ حالا سمفونــے پنجمــِ بِتهووِنـــــ باشَد، یا زنگـــِ تلفنــے که در انتظارِ صداےِ توستـــ ******** موسیقی درونت را چه کسی می نوازد که صدای سکوتش هستی ام را فراگرفته... ***** تنهایی یعنی ذهنم پر از تو و خالی از دیگران است! اما کنارم خالی از تو وپر از دیگران است ***** چند ساعتی باهم بودیم من به تو نگاه میکردم و تو به ساعتت، تو قرار داشتی و من بی قراری! ***** سکوت چشمانم مرز زمان را می شکند. نگاه دلم برای بودنت هر لحظه تمنا می کند. و بودنت تمام زندگی من می شود در تقدیر بودنم باران نمی بارد اما از لحظه بودنت آسمان بارانش را ارزانی کرده دنیا دلم در این تقدیر بودن در این حس پرواز جز لحظه های با تو بودن ارزوی بر دل ندارد ****** ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻧﺸﺎﻥ ،ﺣﺘﯽ ﻣﺠﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﺁﺩﻡ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ! ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺷﺎﻥ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺣﻘﯿﻘﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﯾﮏ ﺩﻓﻌﻪ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﯾﮏ ﻗﺴﻤﺘﯽ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ! ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺠﺎﺯﯼ ﺑﻮﺩﻧﺸﺎﻥ ، ﺳﻬﻢ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺯ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﻮ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺟﺎﻥ ﻭ ﺩﻝ ﺑﻪ ﺩﺭﺩﺕ ﮔﻮﺵ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ ﭘﺲ ﻗﺪﺭﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻧﯿﺪ ﻗﺪﺭِ ﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﻭ ﺑﻪ ﭘﺎﺱ ﻫﻤﺮﺍﻫﯿﺘﺎﻥ ﺳﺮ ﺗﻌﻈﯿﻢ ﻓﺮﻭﺩ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻡ ******* ﮔﺎﻫﯽ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﻧﺎﺯ ﮐﺸﯿﺪ ؛ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﮐﺸﯿﺪ ؛ ﺁﻩ ﮐﺸﯿﺪ ؛ ﺩﺭﺩ ﮐﺸﯿﺪ ؛ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﮐﺸﯿﺪ .... ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺳﺖ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ ... !!! ******** ﻣﺘﺎﺳﻒ ﺷﺪﻡ ﻭﻗﺘﯽ ، ﻣﺮﺩﯼ ﻣﺮﺩ ، ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺯﻧﺶ ﺭﺍ ، ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺯﻧﺎ ﺩﯾﺪ! ﻣﺘﺎﺳﻒ ﺷﺪﻡ ﻭﻗﺘﯽ ، ﺯﻧﯽ ، ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺖ ، ﺍﻣﺎ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﺷﺪ ! ﻣﺘﺎﺳﻒ ﺷﺪﻡ ﻭﻗﺘﯽ ، ﺭﻧﯽ ، ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺖ ، ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﻣﺎﻧﺪ! ﻣﺘﺎﺳﻒ ﺷﺪﻡ ﻭﻗﺘﯽ ،ﭘﺴﺮﯼ، ﻣﻌﺸﻮﻗﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﭘﻮﻝ ، ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩ ! ﻣﺘﺎﺳﻒ ﺷﺪﻡ ﻭﻗﺘﯽ ،ﺩﺧﺘﺮ ، ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺷﻬﻮﺕ ﻧﺎﻣﺮﺩﺍﻥ ﺑﺎﮐﺮﮔﯿﺶ ﺭﺍ ، ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩ! ﻣﺘﺎﺳﻒ ﺷﺪﻡ ﻭﻗﺘﯽ ، ﻣﺮﺩﯼ ، ﻧﺎﻣﻮﺳﺶ ﺭﺍ ، ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﻮﺍﺩ، ﺑﻪ ﺣﺮﺍﺝ ﮔﺬﺍﺷﺖ ! ﻣﺘﺎﺳﻒ ﺷﺪﻡ ﻭﻗﺘﯽ ، ﺟﻮﺍﻧﯽ ، ﺍﯾﻤﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﺨﺎﻃﺮﻩ ﭘﻮﻝ ، ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩ ******** باران باش که در باریدنش علف هرز وگل سرخ از برایش یک معناست ****** مترسک عروسک زشتی است که از مزرعه محافظت می کند ولی آدمی عروسک زیبایست که جهان را می ترساند ****** گاهی خوردن لگد از پشت برداشتن گامی به جلو است ******* خیلی سخته که بدونی آخر جاده ای که داری می ری یه دره است ولی بازم با هر زحمتی که شده حتی سینه خیز می خوای به انتهاش برسی....... منم دیگه به پایان رسیدم و دارم با تمام خستگی و داغونیم به ته دره سقوط می کنم ولی اگه یه ذره فقط یه ذره به واقعیت نگاه می کردم از همون اول جاده هم، ترسناکیه دره رو میدیدم........ ******** به ما می گفتند : نباید پپسی بخورید گناه دارد! وقتی به تهران آمدم ، اولین کاری که کردم از یک دست فروش یک پپسی گرفتم درش تالاپ صدا داد و باز شد بعد که خوردم دیدم خیلی شیرین است آن روز نتیجه گرفتم که : گناه خیلی شیرین است. (حسين پناهي) ****** دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت ای دختر بهار حسد می برم به تو عطر و گل و ترانه و سرمستی ترا با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای با ناز می گشود دو چشمان بسته را می شست کاکلی به لب آب نقره فام آن بال های نازک زیبای خسته را خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش بر چهر روز روشنی دلکشی دوید موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او رازی سرود و موج بنرمی از او رمید خندید باغبان که سرانجام شد بهار دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار ای بس بهارها که بهاری نداشتم خورشید تشنه کام در آنسوی آسمان گوئی میان مجمری از خون نشسته بود می رفت روز و خیره در اندیشه ئی غریب دختر کنار پنجره محزون نشسته بود ***** (معلق...) احساس خستۀ مرا دریاب استخوانهای شکستۀ امید، زخمِ گسستگی آرزوها را به جای گذاشته اند صبر من به اتمام رسید و دیگر هیچ دلخوشی امید بخشی برایم نمانده چلچله ها سرود مرگ مرا از بر می خوانند و تو هنوز در ابتدای راه به دنبال نت های گم شدۀ موسیقیِ زندگی می چرخی زخم مرا دریاب التیام زخم مرا چه کسی به دوش خواهد کشید بی تعلق ها در ناکجا آبادِ این هستی چه زمانی فرا می رسد دل خوشی مادرم را دریاب من در کجای دلخوشی مادرم زندگی می کنم او می ماند و عشق می ورزد اما لیاقت من چقدر است؟ ***** روحم ديگر دانه نميخورد از دريچه قفسش فقط به دور دستها ذل ميزند گوشش انگار كر شده آبتني هم نميكند اي واي ...نكند مرا هم نشناسد. - جواد سرمستی *****
از صبح همه داشتیم کمکشون میکردیم که یهو، یک ساعت مونده به مراسم برق رفت.
مادر بزرگم به پدرم گفت:
سریع زنگ بزن اداره برق بگو برقمون رفته!
بابای ما هم زنگ زدو گفت:برق ما رفته!
یهو مادر بزرگم از اونور گفت:
بگو خانوم آوردیم، کلی پول دادیم، حالا برق رفته شما خسارت مارو میدی...؟؟؟
بابای ما هم هول شد و با عصبانیت به طرف گفت:
کلی پول دادم خانم آوردم ، حالا که برق نیست چه خاکی تو سرم بکنم؟ شما خسارت میدی....؟!؟!
طرف هم نه گذاشت نه برداشت با خنده گفت:
دوست عزیز 2 تا شمع روشن کن شاعرانه تره...!!
میگه پَ نه پَ! هاچ بکم
مدیر: بفرمایید
صدا: آقای مدیر، پسرم امروز نمی تواند به مدرسه بیاید
مدیر: شما کی هستید؟
صدا: من پدرم هستم!!
مجری پرسید از کجا تماس میگیرید؟
گفت: فیروز آباد فارس!
زن : وزیر سلب آسایش
شوهر: وزیر کار
مادرزن: وزیر جنگ
مادر شوهر: وزیر اغتشاشات
خواهر زن : جاسوس دوجانبه
خواهر شوهر: وزیر اطلاعات و بازرسی
پدرزن: وزیر ارشاد
پدرشوهر: رئیس سازمان بهزیستی

.
.
.
.
.
.
.
.
کابل مودمو خم کنید، اینترنت پشت سیم جمع میشه ...
بعد یهو ولش کنین!اینترنت با فشارمیاد تو مودمتون حالشو می برید
تذکر : سیمو زیاد نگه ندارید ممکنه اینترنت فشارش خیلی زیاد شه ,بترکه کف اتاقتون اینترنتی شه
.
.
.
.
.
.
.
.
.
عوض اینکه مثل گاو همینجوری بری پایین یکم فکر کن
خوب اسکول شورت پاش بوده


دوستت دارم يعني قلب من منزلگاه توست و وجودم سرزميني كه تخت پادشاهي را تنها لايق تو مي دانم . دوستت دارم
پـَـ نه پَــ! در یخچال رو! سر شب گرمم بود رفتم پیش تخم مرغها خوابیدم!
شیشه رفته توی دستم، دارم از درد جیغ و داد می کنم، به رفیقم می گم: در بیار... می گه شیشه رو؟
پـَـ نه پَــ! ادای من رو در بیار شاد شیم!
تصادف کردم، زنگ زدم ۱۱۰، پلیسه اومده می گه تصادف کردی؟!
گفتم: پـَـ نه پَــ! اینا همش نقشه بود بیای ببینمت!
می گم دیگه می خوام از ایران برم...
می گه با آژانس مهاجرتی می ری؟
پـَـ نه پَــ! هماهنگ کردم اول پاییز با دسته غازهای مهاجر!
بعد از کلی کلنجار رفتن با شریکم بهش گفتم باید از هم جدا شیم...
می گه یعنی جداً از هم جدا شیم؟
پـَـ نه پَــ! من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم، الکی بگم جدا شیم، تو بگی که نمی تونم!
آقاهه اومده خونه رو ببینه واسه خرید. تا طبقه سوم از پله اومده بالا. می گه پس این جا کلا آسانسور نداره!
پـَـ نه پَــ! آسانسور داره، ولی از طبقه چهارم شروع می شه!
دارم تو خونه رو تردمیل می دوم. برادرم میاد می گه داری می دوی لاغر کنی؟
پـَـ نه پَــ! کلاسم دیر شده عجله دارم!
مرغ رو از فریزر در آوردم، می گه می خوای غذا درست کنی؟
پـَـ نه پَــ! خانواده اش اومدن، می خوان از سردخونه ببرن خاکش کنن...
با نامزدش رفته طلافروشی حلقه بخره...
فروشنده می گه واسه نامزدی می خواهید؟!
پـَـ نه پَــ! سر صحنه فیلمبرداری ارباب حلقه ها بودیم، حلقه کم آوردیم، اینه که مزاحم شما شدیم!
می خواستم از سایت RapidShare یه فایل دانلود کنم... 560 ثانیه صبر کردم، بعد پیغام می ده: آیا می خواهید این فایل را دانلود کنید؟
می گم پـَـ نه پَــ! خیلی حال داد، یک بار دیگه بشمار، من باز هم بروم قایم شوم... نیایی ها!
تو خیابون با دوستم داشتم راه می رفتم، موتوریه گوشیم رو از دستم قاپید. دوستم گفت: گوشیت رو دزدید؟
گفتم پـَـ نه پَــ! برد سیستم عاملش رو آپدیت کنه، فردا میاره!
رفتم مرغ فروشی، به فروشنده می گم بال دارین؟ می گه بال مرغ؟
پـَـ نه پَــ! بال هواپیما، چند تا کوچه پایین تر سقوط کردیم می خوام درستش کنم!
رفتیم کوه... دارم چوب جمع می کنم...
دوستم می گه می خوای با چوبا آتیش درست کنی؟
پـَـ نه پَــ! پشت دریاها شهریست، قایقی خواهم ساخت...
رفتم بچه خواهرم رو از مهدکودک بیارم. مربیه می گه بچه رو می بریدش؟
پـَـ نه پَــ! همین جا می خورمش!
رفتم دستشویی عمومی، در می زنم می گم یه کم سریع تر. می گه شما هم دستشویی داری؟
پـَـ نه پَــ! اومدم ببینم شما کم و کسری نداری؟
دوست اصفهانی
شما: خیاط خوب سراغ داری؟
دوست اصفهانی: چیچی میخَی بدوزی؟
شما: کت و شلوار
دوست اصفهانی: پارچه داری؟
شما: بله
دوست اصفهانی: از کی اِسِدی؟
شما: از ... مغازه.
دوست اصفهانی: پارچِد خُبِس؟
شما: بله.
دوست اصفهانی: چه رنگیس؟
شما: چه فرقی میکنه؟
دوست اصفهانی: فرق میکونِد دادا! فرق میکونِد.
شما: خب، سورمهای.
دوست اصفهانی: چرا سورمه ی؟ ارزونتر بود؟
شما: نه.
دوست اصفهانی: چیطو؟
شما: خب می خواستم سورمه ای باشه.
دوست اصفهانی: مبارکس، خَبِریه؟
شما: نه بابا، بالاخره خیاط سراغ داری یا نه؟
دوست اصفهانی: اگه خبری نیس، کتا شلواری سورمِی میخَی چی کار؟
سلام به خواجه شيراز
حرف های حساب از دیار شیراز
به بچه شيرازي ميگن بزرگ شدي ميخواي چكاره شي؟
ميگه: "بازنشسته"
تفاوت را احساس کنید !!!
شاعر اصفهانی : بدنبالت میام هر جا که باشی
شاعر شیرازی: سر راهت نشینم تا بیایی
يه ضرب المثل شيرازي ميگه "مي اگر برخيزم، تو اگر برخيزي چه كسي بنشيند؟
يه شيرازي ميره حموم به حموميه ميگه قربون دسات اون شامپوو رو بده ، بعد چند لحظه ميگه اوو ليفووام بده ،حموميه ميگه بچهء شيرازي ميگه ها عامو از لحجه شيرينم فهميدي؟ ميگه نه از ...!!!ا
بهانه های شیرازی:
حالو روز شنبه ای
حالو اول صبحی
حالو سر ظهری
حالو آخر شبی
حالو روز تعطیلی
حالو روز قتلی
حالو ماه رمضونی
حالو ماه محرمی
حالو تو ای گرموو
حالو تو ای سرموو
حالو ولش کن
حالو بیزو بری بعد
مهمترین کلمه در دیکشنری شیرازی
WAIT :
صبرم بده
آمونم بده
دندون رو جیگر بِیذُو
... حالو وُیسو
عامو هولوم نَکو
حالو چه عجله ای هست
یه شیرازی فلج میشه،یک هفته بعد میفهمه
یه ضرب المثل قدیمی شیرازی میگه : چرا عاقل کند کاری
نارنگی میوه شیرازی هاست ..... نه نیاز به شستشو دارد و نه نیاز به چاقو ! خوشا به حال آن شیرازیهایی که بیهستهاش نصیبشان میشود


ادبیات آقایون هنگام زمین خوردم خانوم ها:









مرد: بيا و بیاد این 2 سال 2 دقیقه سکوت کن
درک کردن خداوند هم کار مشکلیه.

راهي سريعتر از نقل و انتقال پول بوسيله سيستم الکترونيک هم وجود داره! اين راهو بهش ميگن ازدواج!
مرد با حالت حق بجانب:

غضنفر میگه: نو یا کهنه، من بردمش

آیا فکر می کنید به درد هیچ کاری نمی خورید؟؟
آیا فکر می کنید بی مصرف هستید؟؟به خدا درست فکر می کنید
آخرین خبر از جهنم :
.
.
.
شیر آب دستشویی ها جفتش داغه !

به اونی که سیگار میکشه میگن سیگاری ، به اونی هم که تریاک میکشه میگن تریاکی
آخه اون بنده خدایی که پیپ میکشه چه گناهی کرده آخه؟!؟!؟

به غضنفر میگن در رو ببند هوای بیرون سردِه!
میگه: حالا فرض کنیم من در رو بستم،
هوای بیرون گرم میشه؟!

غضنفر می ره نارنگی بخره،
اسم نارنگی یادش نمی یاد.
بعد می گه: "آقا به من 2 کیلو پرتقال کم باد بده!".


بعد با اتوبوس میره قم.
یه پسر خوشگل همسفرش می شه
وقتی می رسن قم به حضرت معصومه می گه:به داداشت بگو اون قضیه منتفی شد
آخه چرا بابا نوئل كادو میده ولی
حاجی فیروز ما گدایی میكنه؟

! غضنفر تراکتور می خره، نمیدونه چطوری خاموشش کنه، می بندتش به درخت
به نیوتن گفتند: چرااز افتادن سیب تعجب کردی؟ گفت: آخه من زیردرخت گلابی نشسته بودم!

مرده شب تو اتاق شلوارشو در میاره .
بچش میگه بابا میخوای تو اتاق جیش کنی .
باباش میگه آره میخوام بشاشم به این اقبالم که تو تا این وقت شب بیداری

همه چیز را فروختم جز آن صندلی خالی... شاید آن روز که برگشتی خسته باشی...! 

هیچ لذتی بالاتر از این نیست که
.
.
.
... .
... .
.
.
دوتا تیکه از سرعت گیر کنده شده باشه
و آدم بتونه 2تا چرخش ماشینشو از اونجا رد کنه!!!
به کسانی که به شما حسودی میکنند احترام بگذارید...؟! زیرا اینها کسانی هستند که از صمیم قلب معتقدند شما بهتر از آنانید
.
..
.
.
واکنش شاد دو ایرانی به هنگام دیدن هم در یک جای غریب
زنگ زدم به دوست دخترم كه فردا با هم بريم خريد. يهو يادم اومد كه عه!!من كه دوست دختر ندارم.. هيچي ديگه زنگ زدم كنسلش كردم
زنتون سریالی رو میبینه که شما دوست ندارید ؟ از هیکل یکی از بازیگران زن سریال تعریف کنید , دیگه نمیبینید





















(ستاد کمک به ادامه زندگی)
نزدیک پیاده شدنشون یکی به اون... یکی گفت:
به خدا اگه بزارم دست تو جیبت بکنی! من حساب میکنم...
بعد از راننده پرسید : ببخشید چقدر شد؟
راننده: هزار تومن !
یهو یارو برگشت به راننده گفت: آدمــــــی ؟؟!!
راننده گفت : جـــان ؟
مرد : گفتم آدمی یا نه؟
راننده گفت : حرف دهنتو بفهم درست صحبت کن!
یارو دوباره گفت: نه.. آدمی؟؟!
راننده هم با عصبانیت ترمز کرد برگشت عقب گفت : نــــــــه ... فقط تو آدمی!
یارو گفت : یعنی چی؟ من میگم آدمی هزار تومن؛یا دوتاییمون باهم هزار تومن!!
گویند مریدان شیخ همگی از برای ساختن هیکل شش تکه به باشگاه بادی بیلدینگ شدندی! خود شیخ چند سالی در باشگاه مشغول هارتل بودی. تا مریدان بدید بسیار مسرور گشت و به استقبالشان رفت.
یکی از مریدان دخترباز خدمت شیخ عرض کرد: یا شیخ ! بر ما بگو با کدامین دستگاه کار کنیم تا دختران و دافان را تحت تاثیر قرار داده مخشا...ن را بزنیم؟؟؟
درس خوندن دو حالت داره:
۱- درسای سختو که نمیشه خوند
۲- درسای آسون که ارزش خوندن نداره
پس برخیز تا چنین مردمی بگریند ...
.
.
.
درصد کمی از انسانها نود سال زندگی می کنند
مابقی یک سال را نود بار تکرار می کنند
.
.
.
نصف اشباهاتمان ناشی از این است که
وقتی باید فکر کنیم، احساس می کنیم
و وقتی که باید احساس کنیم، فکر می کنیم
.
.
.
سر آخر، چیزی که به حساب می آید تعداد سالهای زندگی شما نیست
بلکه زندگی ای است که در آن سالها کرده اید
.
.
.
همیشه در زندگیت جوری زندگی کن که
"ای کاش"
تکیه کلام پیریت نشود
.
.
.
چه داروی تلخی است وفاداری به خائن،
صداقت با دروغگو،
و مهربانی با سنگدل ...
.
.
.
مشکلات امروز تو برای امروز کافی ست،
مشکلات فردا را به امروز اضافه نکن ...
.
.
.
اگر حق با شماست، خشمگین شدن نیازی نیست
و اگر حق با شما نیست، هیـچ حقی برای عصبانی بودن ندارید ...
.
.
.
ما خوب یاد گرفتیم در آسمان مثل پرندگان باشیم و در آب مثل ماهیها،
اما هنوز یاد نگرفتیم روی زمین چگونه زندگی کنیم
.
.
.
فریب مشابهت روز و شبها را نخوریم
امروز، دیروز نیست
و فردا امروز نمیشود ...
.
.
.
یادمان باشد که : آن هنگام که از دست دادن عادت می شود
به دست آوردن هم دیگر آرزو نیست ...
.
.
.
زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور
و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان
.
.
.
برای دوست داشتن وقت لازم است،
اما برای نفرت
گاهی فقط یک حادثه یا یک ثانیه کافی است.
.
.
.
گاه در زندگی، موقعیت هایی پیش میآید که انسان
باید تاوان دعاهای مستجاب شده خود را بپــردازد.
.
.
.
به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد
اما هر وقت تنم به جماعت نادان خورد گفتند: "مگه کوری؟"
.
.
مادامی که تلخی زندگی دیگران را شیرین می کنی،
بدان که زندگی می کنی ...
.
.
.
هیچ انتظاری از کسی ندارم!
و این نشان دهنده ی قدرت من نیست !
مسئله، خستگی از اعتمادهای شکسته است
.
.
.
برای زنده ماندن دو خورشید لازم است؛
یکی در آسمان و یکی در قلب ...
.
.
.
در جستجوی قلبِ زیبا باش نه صورتِ زیبا
زیرا هر آنچه زیباست همیشه خوب نمی ماند
امـا آنچه خوب است همیشه زیباست ...
.
.
.
هیچ انسانی دوست نداره بمیره !
اما همه آرزو میکنن برن به بهشت.
اما، یادمون میره که برای رفتن به بهشت اول باید مرد ...
.
.
.
از 3 نفر هرگز متنفر نباش :
فروردینی ها، مهریها، اسفندی ها
چـون بهتـرین هستند
سه نفر را هرگز نرنجون :
اردیبهشتی ها، تیری ها، دی ـی ها
چـون صادق هستند
سه نفر رو هیچوقت نذار از زندگیت بیرون برن :
شهریوری ها، آذری ها، آبانی ها
چـون به درد دلت گوش میدهند
سه نفر رو هرگز از دست نده :
مرداد ـی ها، خرداد ـی ها، بهمن ـی ها
چـون دوست ِ واقعی هستند
.
.
.
زیباترین عکس ها در اتاق های تاریک ظاهر می شوند؛
پس هر موقع در قسمتی تاریک از زندگی قرار گرفتی،
بدان که خدا می خواهد تصویری زیبا از تو بسازد.
.
.
.
نتیجه زندگی، چیزهایی نیست که جمع میکنیم
بلکه قلبهایی است که جذب میکنیم
.
.
.
عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم؛
بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری !
بعد از چند روز به دوستی
بعد از چند ماه به همکاری
بعد از چند سال به همسایه ای ...
اما بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم !
دیگر وقت آن رسیده که اعتمادی فراتر آنچه می بایست را به او ببخشیم.
او که یگانه است و شایسته ...
گفتم:اگه نکشم میمیرم
گفت:اگه بکشی با درد میمیری
گفتم:اگه نکشم از درد میمیرم
گفت:هوای دودی جلوی درد رو نمیگیره
گفتم:هوای صاف جلوی مرگو میگیره؟
یه کم نگاهم کرد و گفت : بکش …..
به بچه همسایه بگید اگه یه خودکار رو قورت بده ، بزرگ شه مهندس میشه !
از کنه ای که نیشتون زده ، دیه بگیرین !
شونه های مگسائی رو که تازه نشستن روتون بمالین تا خستگیشون در بره !
وقتی قایق موتوری تون وسط دریا خاموش کرد ، پیاده بشین هل بدین !
بلالی که دونه هاش کج هست رو ببرین ارتودنسی !
به گل مصنوعی روی میزتون به زور آب بدین تا بخوره !
داداش کوچیکتون رو بذارین توی مایکروفر تا برنزه بشه !
گوشی موبایلتون رو با سنجاق قفلی به پاچه شلوارتون وصل کنین !
سی دی قفل دار رو بشکنین تا قفلش باز بشه !
با هندوانه یه قل دو قل بازی کنین !
به دوست دکترتون بگین : مرض جدید چی داری ؟ !
در رو که بستن ، راننده دید خیلی مستن ، سریع ماشین رو روشن کرد ،بعد زود
خاموش کرد گفت:
مسافران عزیز رسیدیم به مقصد..!
مرد اولیه پول میده پیاده میشه…
مرد دومیه نه تنها پول میده بلکه تشکر هم میکنه !
مرد سومیه اما با عصبانیت تمام یه دونه محکم میزنه تو سر راننده !
راننده میگه چرا میزنی..؟
اونم میگه: اینو زدم که درس عبرتی بشه واست از این به بعد تند نری..!
داشتی هممونو به کشتن میدادی مرتیکه…!
دوفففففففسک (زمین خوردن به دلیل نقص فنی در قسمت پاشنه کفش)طرز نگاه به زندگی
صبح که از خواب بیدار شد رو سرش فقط سه تار مو مونده بود، با خودش گفت: "هییم! مثل اینکه امروز موهامو ببافم بهتره! "و موهاشو بافت و روز خوبی داشت!
فردای اون روز که بیدار شد دو تار مو رو سرش مونده بود "هیییم! امروز فرق وسط باز میکنم" این کار رو کرد و روز خیلی خوبی داشت
پس فردای اون روز تنها یک تار مو رو سرش بود "اوکی امروز دم اسبی میبندم" همین کار رو کرد و خیلی بهش میومد !
روز بعد که بیدار شد هیچ مویی رو سرش نبود!!! فریاد زد،ایول!!!! امروز درد سر مو درست کردن ندارم!
همه چیز به نگاه تو بر میگرده ! میتونی از زندگی لذت ببری یا ازش ناامید بشی...
ﺭﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﻪ :
ﻟﻌﻨﺖ ﺑﺮ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺳﯿﺐ ﺑﺨﻮﺭﺩ !
.
.
.
ﺑﺮﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺎ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺁﺷﻨﺎﺕ ﮐﻨﻢ
ﻋﺰﯾﺰﻡ <–— ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ <-— ﻋﺰﯾﺰﻡ !
.
.
.
ﻏﻀﻨﻔﺮ ﺩﯾﺮ ﻣﯿﺮﺳﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ، ﻣﻌﻠﻢ ﻣﯿﮕﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭼﺮﺍ
ﺩﯾﺮ ﺍﻭﻣﺪﯼ ؟
ﻣﯿﮕﻪ : ﺧﻮﺍﺏ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﻣﯿﺪﯾﺪﻡ ، ﺑﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﻭﻗﺖ
ﺍﺿﺎﻓﻪ ﻭ ﭘﻨﺎﻟﺘﯽ ﮐﺸﯿﺪ !
.
.
.
ﺣﯿﻒ ﻧﻮﻥ ﻣﯿﺮﻩ ﺁﺯﻣﺎﯾﺶ ﮊﻧﺘﯿﮏ ﻣﯿﺪﻩ
ﻣﯿﻔﻬﻤﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻪ ﺩﺍﯾﯽ ﺑﺸﻪ !
.
.
.
ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﯾﻦ ؟
ﭼﺮﺍ ﺳﯿﺼﺪ ﺗﻮﻣﻦ ، ﺳﯽ ﺗﺎ ﺻﺪ ﺗﻮﻣﻨﯽ ﻧﻤﯿﺸﻪ
ﻭﻟﯽ ﻫﺸﺘﺼﺪ ﺗﻮﻣﻦ ، ﻫﺸﺖ ﺗﺎ ﺻﺪ ﺗﻮﻣﻨﯽ ﻣﯿﺸﻪ !؟
.
.
.
ﺗﺬﮐﺮ :
ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺳﯿﺰﺩﻫﻢ ﻓﺮﻭﺭﺩﯾﻦ ﺷﻤﺎ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺩﯾﺪ
ﻭ ﺑﺎﺯﺩﯾﺪ ﻫﺴﺘﯿﺪ
ﺑﻪ ﺍﻃﻼﻋﺘﻮﻥ ﻣﯿﺮﺳﻮﻧﻢ ﺷﻤﺎ ﻣﺸﮑﻮﮎ ﺑﻪ ﺩﺍﺷﺘﻦ
ﺳﺮﻃﺎﻥ ﺻﻠﻪ ﺭﺣﻢ ﻫﺴﺘﯿﺪ !
.
.
.
ﻣﻌﻠﻢ ﺗﺎﺭﯾﺦ : ﺣﮑﻮﻣﺖ ﻣﻐﻮﻝ ﻫﺎ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺗﺎ ﮐﺠﺎ
ﺑﻮﺩ ؟
ﺣﯿﻒ ﻧﻮﻥ : ﺁﻗﺎ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﻭﻟﯽ ﻓﮏ ﮐﻨﻢ ﺍﺯ
ﺻﻔﺤﻪ ۱۵ ﺗﺎ ۲۶ !
.
.
.
ﺑﺮﺍﯼ یک ﺯﻥ ﺑﯿﺴﺖ ﺳﺎﻝ ﻃﻮﻝ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ﺗﺎ ﺍﺯ
ﭘﺴﺮﺵ ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺴﺎﺯﺩ
ﺍﻣﺎ یک ﺯﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻇﺮﻑ ﺑﯿﺴﺖ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺧﺮ ﻣﯽ
ﮐﻨﺪ !
.
.
.
ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺗﺮﯾﻦ ﺳﻮﺍﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﺍﺯ یکی ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﻣﯿﺘﻮﻧﻢ ﺑﻬﺖ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻨﻢ ؟!
ﺩﺭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺣﺘﯽ یک ﻣﻮﺭﺩ ﻫﻢ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﻨﻔﯽ ﺛﺒﺖ
ﻧﺸﺪﻩ !
.
.
.
ﻏﻀﻨﻔﺮ ﺯﻥ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ، ﻣﯿﺮﻩ ﻣﺤﻀﺮ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﻔﺮﻭﺷﻪ
ﻃﻼﻗﺶ ﻣﯿﺪﻥ !
ﻫﻨﻮﺯﻡ ﺩﺍﺭﻩ ﻗﺴﻂ ﻣﻬﺮﯾﻪ ﻣﯿﺪﻩ !
.
.
.
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﯾﺮﺍﻧﺳﻠﺖ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ۱۴۴ ، ﺑﺎ ۱۴۱
ﺷﺎﺭﮊ ﮐﻨﯽ !
.
.
.
ﺩﻧﺒﺎﻝ ﯾﻪ ﺷﺮﮐﺖ ﺣﻤﻞ ﻭ ﻧﻘﻞ ﻣﻌﺘﺒﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﻡ
ﺳﺮﺍﻍ ﻧﺪﺍﺭﯼ ؟
ﺍﮔﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﯼ ﺑﻬﻢ ﺧﺒﺮ ﺑﺪﻩ
ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﮕﻢ ﺑﯿﺎد ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﺭﺗﻮ ﺑﺒﺮﻩ !
.
.
.
ﯾﺎﺭﻭ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻣﯿﮕﻪ ﻏﺬﺍ چی ﺩﺍﺭﯾﺪ ؟
ﺧﺎﻧﻤﻪ ﻣﯿﮕﻪ : ﭘﯿﺘﺰﺍ ، ﺟﻮﺟﻪ ﮐﺒﺎﺏ ، ﮐﻮﺑﯿﺪﻩ ،
ﻣﺮﻍ ، ﺍﺳﺘﯿﮏ
ﯾﺎﺭﻭ ﻣﯿﮕﻪ ﺧﻮﺵ ﺑﺤﺎﻟﺘﻮﻥ ﻣﺎ ﺗﻮ ﯾﺨﭽﺎﻝ ﮐﻮﻓﺖ ﻫﻢ
ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ !
.
.
.
ﻟﺬﺗﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﻫﺴﺖ ﺩﺭ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻭ
ﺗﻤﺠﯿﺪ ﻧﯿﺴﺖ !
)ﺟﺎﺭﯼِ ﺯﻥِ ﺩﮐﺘﺮ ﺷﺮﯾﻌﺘﯽ(
.
.
.
ﺍﻟﻬﯽ ﻓﻨﺪﻕ ﺑﺸﯽ ﺳﻨﺠﺎﺏ ﺑﺸﻢ ﮔﺎﺯﺕ ﺑﮕﯿﺮﻡ
ﺑﻌﺪﺵ ﺳﻤﯽ ﺑﺎﺷﯽ ﻣﺴﻤﻮﻡ ﺑﺸﻢ ﺑﺮﺍﺕ ﺑﻤﯿﺮﻡ !
.
.
.
ﺑﻬﺎﺭ ﺍﻣﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻞ ﺍﻭﺭﺩ
ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﺍﻣﺪﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﺮﻣﺎ ﺍﻭﺭﺩ
ﭘﺎﯾﯿﺰ ﺍﻣﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺭﺍ ﺍﻭﺭﺩ
ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺍﻣﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﻑ ﺭﺍ ﺍﻭﺭﺩ
ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻦ ﻭﺳﻂ ﺗﻮ ﭼﯿﮑﺎﺭﻩ ﺍﯼ !؟
.
.
.
ﻋﻀﻨﻔﺮ ﺑﺎ ﺣﯿﻒ ﻧﻮﻥ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻥ
ﻏﻀﻨﻔﺮ : ﺩﻭ ﺩﻭﺗﺎ ؟
ﺣﯿﻒ ﻧﻮﻥ : ﺷﺶ ﺗﺎ
ﻏﻀﻨﻔﺮ ﮐﻤﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ : ﺍﻫﺎﻥ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ
ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﯽ !
.
.
.
ﺍﺯ ﻏﻀﻨﻔﺮ ﻣﯿﭙﺮﺳﻦ یک : ﺍﺳﺐ ﻣﺴﺎﺑﻘﻪ ﭼﻪ ﻧﻮﻉ
ﻣﻮﺍﺩ ﻏﺬﺍﯾﯽ ﻣﻀﺮﻑ ﻣﯿﮑﻨﻪ ؟
ﻣﯿﮕﻪ : ﻓﺴﺖ ﻓﻮﺩ !
.
.
.
ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﺧﻠﻮﺕ ﺗﺮﯾﻦ ﻭ ﺑﯿﺼﺪﺍ ﺗﺮﯾﻦ ﺟﺎﯼ ﺩﻧﯿﺎ
ﮐﺠﺎﺳﺖ !؟
ﺑﺨﺶ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﺩﺭ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻨﺪﯼ ﭼﺘﺮ
ﻧﺠﺎﺕ !
.
.
.
ﭘﺮﻓﺴﻮﺭ ﺑﺎﺯﺭﮔﺎﻧﯽ : ﻣﻬﻤﺘﺮﯾﻦ ﻣﻨﺒﻊ ﺗﺎﻣﯿﻦ ﻣﺎﻟﯽ
ﺑﺮﺍﯼ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺴﺐ ﻭ ﮐﺎﺭ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺳﺖ؟
ﺷﺎﮔﺮﺩ“ :ﭘﺪﺭ”
.
.
.
ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻧﺸﻮ ﺍﮔﻪ ﮐﺴﯽ ﯾﻪ ﻧﻔﺮ ﺩﯾﮕﻪ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺗﻮ
ﺗﺮﺟﯿﺢ ﺩﺍﺩ
ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯽ ﯾﻪ ﻣﯿﻤﻮﻥ ﺭﻭ ﻣﺘﻘﺎﻋﺪ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ
ﻋﺴﻞ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻣﻮﺯﻩ !
.
.
.
یکی ﺍﺯ ﻣﺰﺍﯾﺎﯼ ﭘﺴﺮ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ
ﻫﺮﭼﻘﺪ ﺩﻟﺖ ﺧﻮﺍﺱ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﯽ، ﺁﺧﺮﺵ
ﺩﺳﺘﺘﻮ ﻣﺤﮑﻢ ﺑﻤﺎﻟﯽ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺖ
ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯿﺸﻪ!
ﻧﻪ ﺭﯾﻤﯿﻠﺖ ﭘﺨﺶ ﻣﯿﺸﻪ ﻧﻪ ﺳﺎﯾﻪ ﺍﺕ ﺑﻬﻢ ﻣﯿﺮﯾﺰﻩ
!.…
.
.
.
ﻣﻌﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻥ ﻣﯿﮕﻪ :
ﺍﻟﻒ = ﺏ
ﺏ = ﺝ
ﭘﺲ : ﺍﻟﻒ = ﺝ
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﻣﯿﮕﻪ:
ﻣﻦ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ.
ﺷﻤﺎ ﺩﺧﺘﺮﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﺪ.
ﭘﺲ ﻣﻦ ﺩﺧﺘﺮﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ !
.
.
.
ﮏﭼ“ ﺁﺏ” ﭼﯿﺴﺖ !؟
ﺑﻪ ﻋﻤﻠﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻓﺮﺩ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪﻥ ﺑﻪ
ﺗﻮﺍﻟﺖ ﺷﯿﺮ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻩ
ﻭ ﺍﺯ ﻭﺻﻞ ﺑﻮﺩﻥ ﺁﺏ ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﺣﺎﺻﻞ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﺗﺎ
ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﮐﺎﺭﺵ
ﺩﭼﺎﺭ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﻧﺎﺷﯽ ﺍﺯ ﺑﯽ ﺁﺑﯽ ﺩﺭ ﺗﻮﺍﻟﺖ ﮔﺮﺩﺩ !
.
.
.
ﭘﺴﺮﻩ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺍﺱ.ﺍﻡ.ﺍﺱ ﻣﯿﺪﻩ :
ﻋﺰﯾﺰﻡ.ﻣﯿﺎﯼ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﻮﻥ؟
ﺍﮔﻪ ﻣﻮﺍﻓﻘﯽ ﻋﺪﺩ ۱ ﺭﻭ ﻭﺍﺭﺩ ﮐﻦ
ﺍﮔﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﯽ ﻋﺪﺩ
۳۱۴۱۷۱۹۲۰۲۳۴۵۷۸۹۰۷۶۶۴۶۴۶۵۵۵۴۵۵ ۵۴۵۵
ﺭﻭ ﻭﺍﺭﺩ ﮐﻦ !
.
.
.
It is nice to be important but its
important to be nice
ﺍﺯ ﺟﻤﻼﺕ ﻗﺼﺎﺭ ﺩﮐﺘﺮ ﺑﺒﻌﯽ !
.
.
.
You know why women starts
with ‘W’…
because all questions start with
“W”.. !
Who ?
Why ?
What ?
When ?
Which ?
Whom ?
Where ?
&
Finally Wife!!..
.
.
.
ﻏﻀﻨﻔﺮ ﭘﺪﺭﺵ ﻣﺮﯾﺾ ﻣﯿﺸﻪ ، ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻦ
ﺁﻣﺒﻮﻻﻧﺲ ﻣﯿﺎﺩ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮔﯽ ﺳﻮﺍﺭﻩ ﺁﻣﺒﻮﻻﻧﺲ
ﻣﯿﺸﻦ !
ﺩﮐﺘﺮﻩ ﻣﯿﮕﻪ : ﻣﺮﯾﺾ ﮐﯿﻪ ؟
ﻏﻀﻨﻔﺮ ﻣﯿﮕﻪ : ﭘﺸﺖ ﺳﺮﻣﻮﻥ ﺩﺍﺭﻥ ﺑﺎ ﻧﯿﺴﺎﻥ
ﻣﯿﺎﺭﻧﺶ !
.
.
.
ﺩﯾﺸﺐ ﺑﻪ ﻗﻠﺒﻢ ﮔﻔﺘﻢ :
ﺷﺐ ﻫﺎ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ …
ﻗﻠﺒﻢ ﮔﻔﺖ :
ﺍﺯ ﺑﺲ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻇﻬﺮﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﯽ !!! ﺑﯿﺨﻮﺩ ﺍﺩﺍﯼ
ﻋﺎﺷﻘﺎ ﺭﻭ ﺩﺭ ﻧﯿﺎﺭ !!!
.
.
.
ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﯾﻨﮑﻪ :
ﺳﺎﻋﺖ ۱:۳۰ ﺷﺐ ﺩﺳﺖ ﺑﮑﻨﯽ ﺗﻮ ﺟﯿﺐ ﮐﺎﭘﺸﻨﺖ
ﻫﺪﻓﻮﻧﺘﻮ ﺑﺮﺩﺍﺭﯼ ، ﺑﻌﺪ ﺑﺒﯿﻨﯽ ﺍِﺍِﺍِﺍِﺍِﻩ ﯾﻪ ﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮓ ﺗﻮ
ﺟﯿﺒﺘﻪ ، ﻭﺭﺩﺍﺭﯼ ﺑﺨﻮﺭﯼ !
.
.
.
ﺳﻼﻡ
ﻭﻗﺖ ﺷﻤﺎ ﺑﺨﯿﺮ
ﺷﻤﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻗﻮﺯ ﮐﺮﺩﯼ ﺟﻠﻮﯼ ﺻﻔﺤﻪ ﻣﺎﻧﯿﺘﻮﺭ ! ﺑﻠﻪ
ﺑﺎ ﺷﻤﺎﻡ !
ﺍﻟﻬﯽ ﻣﻦ ﻓﺪﺍﺕ ﺑﺸﻢ ، ﺻﺎﻑ ﺑﺸﯿﻦ !
ﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁﺁ ﺑﺎﺭﯾﮑﻼ !
.
.
.
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺎ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺁﺷﻨﺎﺗﻮﻥ ﮐﻨﻢ :
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ <–— ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ <–— ﺑﭽﻪ ﻫﺎ
.
.
.
ﻣﻦ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯿﺰﻧﻢ ﺭﻭ ﯾﻪ ﮐﺎﻏﺬ
ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﻢ “ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻗﺮﺍﺭﻩ ﺑﻤﯿﺮﻡ” ﮐﻪ ﺍﮔﻪ ﺍﺣﯿﺎﻧﺎ
ﻣﺮﺩﻡ ، ﺑﮕﻦ ﯾﺎﺭﻭ ﭼﻘﺪ ﺧﻔﻦ ﺑﻮﺩﻩ ، ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻪ !!!
.
.
.
ﺗﺠﻮﯾﺰ ﺩﺍﺭﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ :
ﺳﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﺧﺎﮎ ﺑﺮﺍﺕ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻫﺮ ﻫﺸﺖ ﺳﺎﻋﺖ
ﻣﯿﺮﯾﺰﯼ ﺭﻭ ﺳﺮﺕ !
.
.
.
ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﺧﺮﺷﻮﻥ ﺍﺯ ﺭﻭ ﭘﻞ ﺭﺩ ﻣﯿﺸﻪ !
ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﮔﺎﻭﺷﻮﻥ ﻣﯿﺰﺍﺩ !
ﺗﮑﻠﯿﻒ ﻣﺎ ﮐﻪ ﺧﺮﻣﻮﻥ ﺭﻭ ﭘﻞ ﺯﺍﯾﯿﺪﻩ ﭼﯿﻪ ؟؟؟
.
.
.
ﺭﻭ ﻣﺎﻧﯿﺘﻮﺭﻡ ﻣﮕﺲ ﻧﺸﺴﺘﻪ ، ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺎ ﻣﻮﺱ
ﺑﮕﯿﺮﻡ ﺑﻨﺪﺍﺯﻣﺶ ﺗﻮ ﺭﯾﺴﺎﯾﮑﻞ ﺑﯿﻦ !
ﺳﻄﺢ ﺗﻮﻫﻢ ﺭﻭ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻦ ﻓﻘﻂ !
.
.
.
ﭘﺸﺖ ﭼﺮﺍﻍ ﻗﺮﻣﺰ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﯾﻢ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﻭ
ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺭﻭ ﺑﻮﻕ ، ﺗﻮ ﺁﯾﻨﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﯾﻪ
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﮐﻼﻩ ﻧﻤﺪﯼ !!!
ﻫﯽ ﺯﺩ … ﺯﺩ … ﺯﺩ …
ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﺪﻡ ﻣﯿﮕﻢ ﭘﺪﺭ ﺟﺎﻥ ﺩﻧﺪﻩ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ !
ﮐﺠﺎ ﺑﺮﻡ ؟
ﻣﯿﮕﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﺗﻮ ﺑﻮﻕ ﻧﻤﯿﺰﻧﻢ !!! ﻭﺍﺳﻪ ﭼﺮﺍﻍ ﻗﺮﻣﺰ
ﻣﯿﺰﻧﻢ ﺳﺒﺰ ﺷﻪ !!!
ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻭﺿﻌﯿﺘﻪ ﻣﺎ ﺩﺍﺭﯾﻢ ؟؟؟
.
.
.
ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﻣﺸﺘﺮﮎ :
ﻭﺍﺭﺩ ﺍﺗﺎﻕ ﻣﯿﺸﯿﻦ ؛ ﯾﺎﺩﺗﻮﻥ ﻣﯿﺮﻩ چی ﻣﯿﺨﻮﺍﯾﻦ ، ﺍﺯ
ﺍﺗﺎﻕ ﻣﯿﺮﯾﺪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﯾﺎﺩﺗﻮﻥ ﻣﯿﺎﺩ ﮐﻪ چی
ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯿﻦ !
ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﺪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﯾﺪ
ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺭﻭ ﺍﻭﻥ ﮔﻮﺷﻪ ﺑﺎﻻﯼ ﮐﺎﻏﺬ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﯾﺪ !
ﮐﻮﭼﯿﮏ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻓﮏ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻗﻠﺐ
ﺗﻮﯼ ﺑﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺷﮑﻠﯿﻪ ! ”♥“
ﺩﺭ ﯾﺨﭽﺎﻝ ﺭﻭ ﺁﺭﻭﻡ ﻣﯿﺒﺴﺘﯿﺪ ﺗﺎ ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ ﭼﺮﺍﻏﺶ ﯽﮐ
ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﯿﺸﻪ !
ﺳﻌﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﺪ ﯾﻪ ﺗﻌﺎﺩﻟﯽ ﺑﯿﻦ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻭ
ﺭﻭﺷﻦ ﺑﻮﺩﻥ ﮐﻠﯿﺪ ﭼﺮﺍﻏﻬﺎ ﺑﺮﻗﺮﺍﺭ ﮐﻨﯿﺪ !
.
.
.
ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻋﻤﺮﻡ ﺗﻘﻠﺐ ﮐﺮﺩﻡ :
ﺳﺎﻝ ﺍﻭﻝ ﺍﺑﺘﺪﺍﯾﯽ ؛ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺭﯾﺎﺿﯽ :
ﭘﯿﺲ ﭘﯿﺲ (ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﺟﻠﻮﯾﻢ: (
ﮔﺮﺩﯼ ﻋﺪﺩ ۹ ﺳﻤﺖ ﭼﭙﺸﻪ ﯾﺎ ﺭﺍﺳﺘﺶ ؟
ﺟﻠﻮﯾﯿﻢ !!! چپ
ﻣﻦ: چپ ﮐﺪﻭﻡ ﻃﺮﻓﻪ ؟
ﺟﻔﺘﻤﻮﻥ :
.
.
.
ﺯﺩﻡ ﮔﻮﺷﯿﻤﻮ ﻧﻔﻠﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﺭﻓﺖ ؛ یکی ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻬﻢ
ﺑﮕﻪ ﺁﺧﻪ ﺯﯾﺮ ﺩﻭﺵ ﻫﻢ ﺟﺎﯼ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺩﺍﺩﻧﻪ ؟
.
.
.
ﺑﺎ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺗﻌﻤﯿﺮﺍﺕ ﺗﻠﻔﻦ ﮐﻪ ﺗﻠﻔﻦ
ﺑﯽ ﺳﯿﻢ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺑﺪﯾﻢ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﻨﻦ !
ﯾﺎﺭﻭﻭﭖ ﺗﻠﻔﻨﻮ ﺯﺩﻩ ﺑﻪ ﭘﯿﺮﯾﺰ ﺑﻌﺪ ﺑﺎ ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﺶ ﺯﻧﮓ
ﺯﺩ ﮐﻪ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ﯾﺎ ﻧﻪ ؛ ﺗﻠﻔﻦ ﮐﻪ
ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﻪ ﺍﯾﻦ ﺁﻗﺎﻫﻪ ﺷﻤﺎﺭﻩ
ﻣﺎﺭﻭ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺩﺍﺷﺖ !!!
.
.
.
ﺗﻮ ﺗﺮﺍﻓﯿﮏ ﮔﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﯾﻪ BMW
530 ﺍﻭﻣﺪ ﺑﻐﻠﻤﻮﻥ ، ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺎﺑﺎ ﯾﻪ ﺩﻭﻧﻪ
ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺎ ﺑﮕﯿﺮ !
ﺑﺎﺑﺎﻡ ﮔﻔﺖ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻣﺎﺷﯿﻨﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﭼﻪ ﻓﺮﻗﯽ
ﺩﺍﺭﻩ ؟
ﺑﺒﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﻫﻢ ﻣﺎ ﺗﻮ ﺗﺮﺍﻓﯿﮏ ﮔﯿﺮ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻫﻢ ﺍﯾﻦ
ﯾﺎﺭﻭ !!!
ﯾﻌﻨﯽ ﺧﺪﺍ ﻭﮐﯿﻠﯽ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯼ ﻗﺎﻧﻊ ﻧﺸﺪﻩ
ﺑﻮﺩﻡ !
.
.
.
ﺭﻓﺘﻢ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﻋﻤﻮﻣﯽ ، ﺩﺭ ﺭﻭ ﺑﺴﺘﻢ ﺩﯾﺪﻡ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ
ﻧﻮﺷﺘﻦ :
ﺯﻭﺭﺑﺰﻥ ! ﺗﻮ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯽ ! …
.
.
.
ﻣﻦ ﻫﺮﮔﺰ یک ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺭﻭ ﺩﻭ ﺑﺎﺭ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ !
ﻗﺸﻨﮓ ﯾﻪ ۶ … ۷ ﺑﺎﺭ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﮐﻪ ﻣﻄﻤﺌﻦ
ﺷﻢ !
.
.
.
ﺍﻻﻥ ﺷﻤﺎ ﺍﮔﻪ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭﯼ ﺑﯿﮑﺎﺭ ﻫﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ
ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ،ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺗﻮﻥ ، ﺑﭽﻪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯾﺎ
ﺑﭽﻪ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺑﯿﮑﺎﺭ ﻣﯿﺸﯿﻨﻪ !
.
.
.
ﺑﯿﺎﺍﺍﺍﺍ !
ﯾﺎﺭﻭ ﺗﻮﯼ ﮐﻮﻩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻗﺪﻡ ﻣﯿﺰﺩﻩ ﯾﻪ ﺯﻣﺮﺩ ﭘﯿﺪﺍ
ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻪ ﻭﺯﻥ ﯾﺎﺯﺩﻩ ﻭ ﻧﯿﻢ ﮐﯿﻠﻮﮔﺮﻡ !
ﺍﻭﻧﻮﺥ ﻣﻦ ﯾﻪ ﺑﯿﺴﺖ ﻭ ﭘﻨﺶ ﺗﻮﻣﻨﯽ ﺗﻮﯼ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ
ﺩﯾﺪﻡ ﺧﻢ ﺷﺪﻡ ﻭﺭﺩﺍﺭﻡ ﺧِﺸﺘﮑﻢ ﺟﺮ ﺧﻮﺭﺩ !
.
.
.
ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯾﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﻣﺸﻬﺪ ، ﺩﯾﺮﻭﺯ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎي
ﺗﻤﯿﺰ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪﻧﺪ ؛ ﺫﺧﯿﺮﻩ ﯼ ﻇﺮﻑ ﻭ ﮐﺎﺳﻪ ﻫﻢ
ﻧﻬﺎﯾﺘﺎ ﺗﺎ ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﺩﯾﮕﺮ ﺟﻮﺍﺑﮕﻮﺋﻪ !!!
1- یکی دلش به صد دل بنده ...
3- یکی یه دل ، به یه دل می بنده و تا آخر پایبنده ...
4- یکی نمی دونه دلش به کی بنده ...
5- یکی هر بار به یکی دل می بنده ...
7- یکی هم دلش آکبنده ، مونده به کی ببنده ...

هیچ گاه یکدیگر را نمی بینند
با هم مژه میزنند
با هم حرکت میکنند
با هم اشک میریزنند
باهم می بینند
با هم می خوابند
با ارتباط عمیق با هم شراکت دارند
ولی وقتی یک زن را می بینند یکی چشمک میزنه و دیگری نمیزنه !
نتیجه اخلاقی قضیه:
زنها توانائی قطع هر ارتباطی را دارند !
پسر بودن یعنی برو چند تا نون بخر
| قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت |





